شعر | با صدای شاعر

40 Episodes
Subscribe

By: Schahrouz

شعرهای معاصر ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید ــــــــــــــ♬ــــــــــــــ برای شنیدن شعرها به تفکیک شاعر، در ساندکلاد ما، بخش پلی‌لیست‌‌ها را ببنید. برای دانلود شعرها، در تلگرام ما عضو شوید. 🔁 لینک کانال تلگرام https://t.me/schahrouzk 🔁لینک ساندکلاد https://soundcloud.com/shah-rouz

✂️ Clip this podcast
احمد شاملو | از زخمِ قلبِ آبایی
احمد شاملو | از زخمِ قلبِ آبایی episode artwork
Last Friday at 6:40 AM

▨ نام شعر: از زخمِ قلبِ «آبائی»

▨ شاعر: احمد شاملو

▨ با صدای: احمد شاملو

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــ

دخترانِ دشت!

دخترانِ انتظار!

دخترانِ امیدِ تنگ

در دشتِ بی‌کران،

و آرزوهای بی‌کران

در خُلق‌های تنگ!


دخترانِ خیالِ آلاچیقِ نو

در آلاچیق‌هایی که صد سال! ــ


از زرهِ جامه‌تان اگر بشکوفید

بادِ دیوانه

یالِ بلندِ اسبِ تمنا را

آشفته کرد خواهد…



دخترانِ رودِ گِل‌آلود!

دخترانِ هزار ستونِ شعله به تاقِ بلندِ دود!

دخترانِ عشق‌های دور

روزِ سکوت و کار

شب‌های خستگی!

دخترانِ روز

بی‌خستگی دویدن،

شب

سرشکستگی! ــ


در باغِ راز و خلوتِ مردِ کدام عشق ــ

در رقصِ راهبانه‌ی شکرانه‌ی کدام

آتش‌زدای کام

بازوانِ فواره‌ییِ‌تان را

خواهید برفراشت؟



افسوس!

موها، نگاه‌ها

به‌عبث

عطرِ لغاتِ شاعر را تاریک می‌کنند.


دخترانِ رفت‌وآمد

در دشتِ مه‌زده!

دخترانِ شرم

شبنم

افتادگی

رمه! ــ


از زخمِ قلبِ آبائی

در سینه‌ی کدامِ شما خون چکیده است؟

پستانِتان، کدامِ شما

گُل داده در بهارِ بلوغش؟

لب‌هایتان کدامِ شما

لب‌هایتان کدام

ــ بگویید! ــ

در کامِ او شکفته، نهان، عطرِ بوسه‌یی؟


شب‌های تارِ نم‌نمِ باران ــ که نیست کار ــ

اکنون کدامیک ز شما

بیدار می‌مانید

در بسترِ خشونتِ نومیدی

در بسترِ فشرده‌ی دلتنگی

در بسترِ تفکرِ پُردردِ رازِتان

تا یادِ آن ــ که خشم و جسارت بود ــ

بدرخشاند

تا دیرگاه، شعله‌


لایق شیرعلی | وطنم
لایق شیرعلی | وطنم episode artwork
09/13/2026

▨ نام شعر: وطنم

▨ شاعر: لایق شیرعلی

▨ با صدای: لایق شیرعلی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جان به قربانِ تو ای میهنِ خونین‌کفنم

بودی بیت الشرفم، گشته‌ای بیت الحزنم


دشمنت چهار طرف، اجنبی و خانگی‌اند

تن‌تنها به چه نیرو صف اعدا شکنم؟


دوست دشمن‌نسق و دشمن تو دوست‌نماست

راست گویم؛ بپرانند ز چشم و دهنم


تاجیک اندر وطن خویش چرا متهم است؟

یا خطا رفته به تاجیک تولد شدنم؟


همه خلقانِ دگر انجمن آراسته‌اند

در سمرقند نشد ساخته نیم انجمنم


گفت علامه‌ی اقبال که: برخیز ز خواب

بزدلی گفت: فلانی‌ست مخاطب، نه‌منم


آن یکی در خم طلّا سرِ خود کرد فرو

دیگری گفت: بیا مهوش سیمین ذقنم


آن یکی گفت: غمِ گاو و بز و بزغاله

دیگری گفت: غمِ خانه و فرزند و زنم


دامن کوه گرفتیم و دُمِ مرکبِ خویش

رفت از دست، همه دامنِ دشت و دمنم


ای خراسان! تو بگو ساحتِ ایرانویچ کو؟

من از این فاجعه چون شکوه به یزدان نکنم؟


کو دگر شعشعه‌ی دانش و فرهنگ بزرگ؟

کو دگر کر و فر و نعره‌ی غلغل فکنم؟


روز و شب از غم تو گریه‌کنان می‌سوزم

تو به خون غرقه و من غرق ملال و محنم


گریه‌ی من نه از آن است که درگاهم سوخت

هم نه زان است که شد سوخته باغ و چمنم


گریه‌ی من نه از آن است که بیچاره شدم

هم نه ز آن است که فرسوده بوَد پیرهنم


گریَم از آن‌که تو را حکم به کشتن کردند

ای تو هم پایه و هم مایه انسان بُدنم


گریَم از آن‌که ز بن مایه‌ی این قسمتِ تلخ

من سخن گویم اگر؛ نیست کسی هم سخنم


گریَم از آن‌که به ژرفای چنین فاجعه‌ای

نشود خیره کس از هم‌نسب و هم‌وطنم


گریَم از آنکه دو سه بی‌طرفِ بی‌شرفی

به سرم سنگ ببارند که من دم نزنم


گریَم از آن‌که تو تنهایی و من تنهاتر

وطنم، آوطنم، آوطنم، آوطنم

لایق شیرعلی

 به تاریخ ۱۸ فوریه ۱۹۹۶


رضا براهنی | هَـ ه
رضا براهنی | هَـ ه episode artwork
09/08/2026

▨ نام شعر: هَـ ه

▨ شاعر:رضا براهنی

▨ با صدای: شاعر

♬ پالایش و تنظیم: شهروز

ساندکلاد من

ــــــــــــــــــــــــ

همیشه ما گورستان‌های نو می‌آفرینیم      اما

دل مرا ببین که در گرو گورستان‌های کهنه‌ای ست که گورهاشان در خاک غربال می‌شوند

زمان کشیده جهان را به توبره

و ناگهان کسی از راه می‌رسد     هزاره‌ی دیگر

و بر مزار، سنگی و سقفی و نام و نشانی     می‌افرازد

و در برابر آن     دو دست بر سینه      به سنگ می‌نگرد     می‌گرید    شبیه من

دفِ دلِ من از آن گورستان‌ها به رقص برخواهد خاست

هَلَه‌م هَلَه‌م هَلَه لَم‌لَم هَلای هَلهَلَه هَلهَل

و با زبان و چشم بومی من می‌گرید

چراکه گریه اصالت دارد    در این زبان     در این دو چشم

هَلَه‌م هَلَه‌م هَلَه لَم‌لَم هَلای هَلهَلَه هَلهَل

و گئچدی، بوگئجه گئچدی، کیم ایدی، بولبولیدی

و یا کی بیر گولیدی، گول، هَلای هَلهَله گَلگَل

یاپیش قولومدان اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر؟

هَلَه‌م هَلَه‌م هَلَه لَم‌لَم، یاپیش الیمدن اگر!

و ناگهان کسی از راه می‌رسد     شبیه من:

قاوال چالان، اوخی ین، باخچالاردا، داغ اتگینده،

باغین دیبینده سنین عکسیوی تاپاندا، او عکسی، باساندا باغرینا گیزلین

«دیلیم! دیلیم!» دی‌یَن، «ای حیف اولموشوم، یازیغیم

گوزل دیلیم، نئجه باغریمدا یاندی، لاپ کوله دوندی   شبیه من     شبیه من!»

زمان کشیده جهان را به توبره

زمان کشیده جهان را به توبره

یاپیش قولومدان اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر!

قوجاخلادیم: «نه گوزلسن!» دئدی «دئمه من ئولوم!»

دئدیم: «نه سنده ئولوم وار، نه واردی من بؤلوم!»

و آغلادی

قان آغلادی

«الکدی گؤزلرین، آی گول، قیزیل گینه اَلـَنیر

سنون بویاشلارووی لن، جانیم قانا بَلَنیر»

دئدی: «دئمه، من ئولوم!»

دئدی: «دئمه، من ئولوم!»

دئدیم: «یاپیش!

یاپیش قولومدام اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر      شبیه من؟»

هَلَه‌م هَلَه‌م هَلَه لَم‌لَم هَلای هَلهَلَه هَلهَل

هَلَه‌م

هَلَه

هَـ ه


بو چنگی «رودکی» چالسین!

بلوچون اوغلودا گلسین، او نازلی قیچکی چالسین!

تارین دا «شهریار» آلسین، منیم یانیمدا اوتورسون

و «حاج صادیق» قاوالی لن، برابریمده اوتورسون

و پاوه زابله گئتسین، و بلخ تبریزه گلسین

و چال قاوال سسی قاخسین، و چال قاول سسی قالسین

و اوندا من دی یرَم: « هَـ ه!    هَلَه‌   هَلَه‌م هَلَه‌‌م هَلَه هَلهَل

و ایندی من دی ین اولدی

و ایندی من دی ین اولدی

چالانلاریم منه باخسین

باغین دیبینده او عکسی باساندا باغریما گیزلین


و ایندی من دی ین اولدی

قان آغلادوخ هامی میز

قان آغلادوخ

دفِ دلِ من از آن گورستان‌ها به رقص برخواهد خاست

دفِ دلِ من از آن گور

و گوش کن تو به این توپراق! هزار سال!

صدای چالقی از این ویران! هزار سال!


یکی به سینه فشرد عکس کهنه‌ای از صورت تو را تهِ باغ   گریست    و هایهای      شبیه من!

هزار سال

هَلَه‌م

هَلَه

هَـ ه


دَه‌‌دَه‌م دَه‌دَه‌م دَه‌دَه قورقود     دئدوخ دئدوخ     هامی میز

وَاَل اَلـَه اَل اَل اَل اَلَ


نادر نادرپور | ویرانه‌ی قرون
نادر نادرپور | ویرانه‌ی قرون episode artwork
09/03/2026

▨ نام شعر: ویرانه‌ی قرون

▨ شاعر: نادر نادرپور

▨ با صدای: نادر نادرپور

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

گویی سکوتِ قرن‌ها بود

در دخمه‌های تیره‌اش، در آسمانش

در ابرهایش، در شبانِ سهمگینش

در بادهایش، در فضای بی‌کرانش


چون نعره برمی‌داشت باد سرد مغرب

گویی که برمی‌خاست بانگِ ارغنون‌ها

آنجا که می‌افتاد روزی قهرمانی

امروز می‌افتد به خاموشی ستون‌ها


آنجا که روزی بال و پر می‌زد عقابی

امروز شب‌کوری‌ست جنبان در سکوتش

آنجا که زلف دختران در پیچ‌ و خم بود

امروز، لرزد تار و پود عنکبوتش


آن دخمه‌ها، آن سایه‌ها، آن آسمان‌ها

وان رازدارانِ شگرفِ خلوت او

آن خنده‌های باد در بیغوله‌ی شب

وان غول‌ها در تیرگی هم صحبت او


آن سقف‌ها ، آن پیشخوان‌ها، آن ستون‌ها

آن طاق‌های ریخته در ظلمتِ شام

آن برق چشم گربه‌های سهمگین‌روی

وان نور اخترها در آفاق شبه‌فام


آن کوره‌راه بی‌کرانه

راهی که می‌لغزد به جنگل‌های خاموش

راهی که می‌پیچد چو ماری بر تن شب

راهی که می‌گیرد افق‌ها را در آغوش


آن شعله‌های آتشِ دزدان دریا

بر ریگ‌ها، بر ریگ‌های خشکِ ساحل

در لابه‌لای تک‌درختانِ زمین‌گیر

در سایه‌های قلعه‌های تیره‌گون‌دل


این‌ها همه، می‌خواندم چون قاصدِ مرگ

بار دگر با خنده‌ی پر مایه‌ی خویش

من کیستم؟ بیگانه‌ای گم‌کرده مقصود

یا رهروی ناآشنا با سایه‌ی خویش

▨ 

نادر نادرپور

از کتاب چشم‌ها و دست‌ها


حسین منزوی | آخرین دیدار
حسین منزوی | آخرین دیدار episode artwork
08/28/2026

▨ نام شعر: آخرین دیدار

▨ شاعر: حسین منزوی

▨ با صدای: حسین منزوی

▨ موسیقی: برف روی کاج‌ها از کارن همایونفر

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــ

این شعر، غزلی است که حسین منزوی، برای برادر کوچک‌ترش سروده است. برادرش حسن منزوی، به دلیل فعالیت سیاسی، در سوم آذرماه ۱۳۶۰ تیرباران شد و به ضرب چهار گلوله، از این جهان پر کشید. در این شعر، منزوی با توجه به رد شدن گلوله از پیکر برادر و خونین شدن هر دو سوی پیراهن او، آن چهار زخم را، هشت گل دانسته است.

 منزوی در چندین شعر دیگر هم به این غم بزرگ اشاره کرده؛ از جمله در غزل «ای دوست» که آن هم با صدای شاعر موجود است و می‌توانید بشنوید.

ــــــــــــــــ

خاکِ باران‌خورده آغشته‌ست با بویِ تنت

باد، بوی آشنا می‌آورد از مَدفنت


زنده‌ای در هر گیاهِ سبز {تازه}، کز خاکت دَمَد

گر چه می‌دانم که ذره‌ذره می‌پوسد تنت


عصرِ تلخی بود، عصرِ آخرین دیدارمان

آخرین باری که دستم حلقه شد بر گردنت


مهربان بودی و آن ایمانِ دریایی هنوز

موج می‌زد، در «خدا پشت و پناهت» گفتنت


«آخرین دیدار» گفتم؟ عذر می‌خواهم، عزیز!

آخرین باری که دیدم، غرق خون دیدم منت


با دهانِ نیم‌باز، انگار می‌خواندی هنوز

خیره در آفاقِ خونین، چشمِ بازِ روشنت


صبح بود اما هوا دلگیر و بغض‌آلود بود

آسمان گویی سیه پوشیده بود، از مردنت


گل به سوکت جامه‌ی جان تا به دامان می‌درید

باد در مرگ تو می‌زارید و می‌زد شیونت


بی‌خزان است آن بهارِ سرخ تو در خاطرم

آن که از خون هَشت گل رویاند بر پیراهنت

{آن که از خون هِشت، گل رویاند بر پیراهنت}


با تمام سروهایت دیده‌ام در بوستان

با تمام ارغوان‌ها دیده‌ام در گلشنت


نیستی، -بالابلند! اما چه خوش پیچیده است

در همه جنگل، طنینِ نعره‌ی شور افکنت


زنده‌ای و سیل خونت می‌کَنَد بیخ ستم

ای تو فرهادی دگر، با تیشه‌ی بنیان کَنت

حسین منزوی

غزل ۷۳ از مجموعه اشعار حسین منزوی

ــــــــــــــــ

پی‌نوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخه‌ی چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد {} آمده است.


معینی کرمانشاهی | ز یاد ما بردند
معینی کرمانشاهی | ز یاد ما بردند episode artwork
08/23/2026

▨ نام شعر: ز یادِ ما بردند

▨ شاعر: معینی کرمانشاهی

▨ با صدای: معینی کرمانشاهی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــــــــــ

کمالِ عشق و وفا را ز یادِ ما بردند

جلالِ صدق و صفا را ز یادِ ما بردند


چنین که رفت دو رنگی و بی‌مکافاتی

مقامِ عدلِ خدا را ز یادِ ما بردند


ز بس که گفته‌ی باطل ز ما طلب کردند

حروفِ مدح و هجا را ز یادِ ما بردند


به بت‌پرستیِ ما جلوه آن‌چنان دادند

که قدرِ قبله‌نما را ز یادِ ما بردند


ز لاشه‌خواری ما کرکسان، شگفتی نیست

گر آستانِ هما را ز یادِ ما بردند


چراغِ روشنِ دل را به بزمِ ما کشتند

طبیب و درد و دوا را ز یادِ ما بردند


چنان به کینه‌کشی داده‌اند رنگِ شتاب

که صبرِ عقده‌گشا را ز یادِ ما بردند

رحیم معینی کرمانشاهی

مشهور به سخن سالار و متخلص به بهار

از کتاب ای شمع‌ها بسوزید


یدالله رویایی | لبریخته‌ها ۲۱
یدالله رویایی | لبریخته‌ها ۲۱ episode artwork
08/18/2026

▨ شعر: لبریخته‌ها ۲۱

▨ شاعر: یدالله رویایی

▨ با صدای: یدالله رویایی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آنگاه

مزرعه بگذاشتم

وز جذبه‌ی نعل‌های ریخته بگذشتم

آنقدر که آیینه قفای من می‌شد


افتادم

جایی که شیهه‌های ناتوان افتادند

افتاده بودند از بار

هر بار

ستاره سرخ می‌شد از پیغام

شعر شماره ۲۱ از مجموعه لبریخته‌ها

شامل شعرهای ۱۳۴۸ به بعد

چاپ اول: پاریس ۱۳۶۹

ــــــــــــــــــــ

▨تذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شماره‌گذاری این شعر بر طبق کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، شماره ۲۱ است


اسماعیل خویی | به سوی من
اسماعیل خویی | به سوی من episode artwork
08/13/2026

▨ نام شعر: به سوی من (غزلواره‌ی شماره ۱۵)

▨ شاعر: اسماعیل خویی

▨ با صدای: اسماعیل خویی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــــــــ

غنیمتی ست تو را داشتن.

در این گذار،

که بر وحشت است و بر ظلمات،

شبِ سترونِ دلگیر

از زنجیر می‌گذرد.

فدای گیسویت،اما:

تو با منی و

تو تا با من باشی

شب از نوازشِ گیسویت،

از حریر می‌گذرد.


تو از کدام افق می‌آیی

که پاکبازتر از خورشیدی؟

صنوبری چو تو چون می‌روید

در پلشتی این لوش و لاشه‌زار؟

خدا را! بگو بدانم کدام گوشه‌ی این خاک

پاک مانده نگارا؟

شب از کدام سو می‌وزد

که روشنم من و تاریک

و از ستاره و غم سرشارم؟

آه! باری! بگذریم...


به سوی من چو می‌آیی

تمامِ تن

تپش و بال می‌شوم

چو در تو می‌نگرم

زلال می‌شوم

سخن چو می‌گویی

آفتاب برمی‌آید

و می‌پذیرم من

که هیچ زشت و دروغ و دغا نمی‌پاید

و می‌سرایم

با نایی از سکوت

که مولوی حق داشت

هماره عاشق بودن را

هماره بسراید

▨ 

اسماعیل خویی


منوچهرآتشی | صبح
منوچهرآتشی | صبح episode artwork
08/08/2026

▨ نام شعر: صبح

▨ شاعر: منوچهر آتشی

▨ با صدای: منوچهر آتشی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرغی کنار پنجره می‌خواند: چهچه ... چهچه

و خواب رازناک سحرگاهی

در خواند و خیز گنجشکان

با دانه‌های ارزن برچیده می‌شود

چهچه

کنار پنجره غوغاییست

و برگ‌های تاک

بی‌اعتنا به فصل، شکفتن می‌گیرند

و برگ‌های نخل

بی‌اشتهای باران

دل باز می‌کنند قطره‌ ناخوانده را که از گلوی مرغ می‌چکد

و ماسه‌های سوخته، سیراب می‌شوند

...

مرغی کنار پنجره می‌خواند

و آشیانه‌ی ماده‌ی تبداری

در لابلای برگ‌های تَر ِ نارنج

در جوشنی ندیدنی ایمن می‌ماند

...

چهچه

کنار پنجره غوغاییست 

و مرغ با صدای دلاویزش

زنجیر نقره گرد درختان خانه می‌بافد

▨ 

منوچهر آتشی- بوشهر ۱۳۶۷

از دفتر شعر «وصف گل سوری» چاپ ۱۳۷۰ صفحه‌ی ۶۹


نیما یوشیج | خانه‌ام ابریست | صدای احمد شاملو
نیما یوشیج | خانه‌ام ابریست | صدای احمد شاملو episode artwork
08/03/2026

▨ نام شعر: خانه‌ام ابریست

▨ شاعر: نیما یوشیج

▨ با صدای: احمد شاملو

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــــــــــ

خانه‌ام ابری‌ست

یک‌سره روی زمین ابری‌ست با آن


از فراز گردنه خُرد و خراب و مست

باد می پیچد

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من!

آی نی‌زن که تو را آوای نی برده‌ست دور از ره کجایی؟


خانه‌ام ابری‌ست اما

ابر بارانش گرفته ست

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،

من به روی آفتابم

می‌برم در ساحت دریا نظاره

و همه دنیا خراب و خرد از باد است

و به ره، نی‌زن که دایم می‌نوازد نی، در این دنیای ابر اندود

راه خود را دارد اندر پیش

نیما یوشیج

ـــــــــــــــــــــــ

تذکر اول: نشانه‌گذاری در شعر نیما یوشیج همیشه مجادله‌برانگیز بوده است. نشانه‌گذاری و متن شعر که در بالا آمده، بر اساس کتاب ِ مجموعه اشعار نیما یوشیج، انتشارات زرین، چاپ اول انجام گرفته است.

ـــــــــــــــــــــــ

تذکر دوم: بر این باورم که شاملوی بزرگ در دکلمه‌ی این بخش دچار اشتباه در لحن شده؛

خانه‌ام ابری‌ست

اما ابر بارانش گرفته‌ست


یعنی شاملو باید به جای اینکه بگوید:«ابر، بارانش گرفته‌ست»، باید می‌گفت: «ابرِ بارانش گرفته‌ست» و این تاکیدی بر ناامیدی اجتماعی شاعر است. نیما در چهارچوبِ سمبولیسمِ نیماییِ خود،‌ ناامیدی را اینگونه ابراز می‌کند که: «ابر، باران ندارد». و دقت کنید که در سطر قبل از این، نیما سروده:

خانه ام ابریست، اما

و این «اما» به ما گوشزد می‌کند که سطر بعدی، جمله‌ای در نفی جمله اول است.

دلیل دوم مدعای بنده، بالا بودن فرکانس و تکرارِ این نوع تشبه در سایر شعرهای نیماست. یعنی در فضای دراماتیکِ شعر نیما، خشکسالی و بی‌بارانی سمبلی از مشکلات اجتماعی‌ست که از کنترل شاعر خارج است. از جمله در شعر داروگ، این سطر معروف آمده است:

خشک آمد کشت‌گاه من


لازم به ذکر است که تصحیح این اشتباه خوانش شاملو، برای بنده با ویرایش صوتی صدای شاعر، کاری ممکن و مقدور بود. اما از آنجا که دست بردن در لحن شاعر را خلاف امانت‌داری و اخلاق می‌دانم، از این مساله پرهیز کردم.

ضمنا گفتی‌ست که این شعر را احمدرضا احمدی عزیز نیز دکلمه کرده و او هم مانند شاملو دقیقا همین اشتباه را مرتکب شده است.


مهدی حمیدی شیرازی | با نسیم صبا
مهدی حمیدی شیرازی | با نسیم صبا episode artwork
07/28/2026

▨ نام شعر: با نسیم صبا

▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی

▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــ

می‌خواست ز من باد صبا دوش پیامی

تا چون گذرد عرضه کند بر لب بامی


گفتم که چه گویم به تو؟ ای قاصد محبوب!

جز آن که بگویم که رسانیش سلامی


ور از من دلخسته بپرسد، که نپرسد!

گویی که بر او می‌گذرد صبحی و شامی


حیرت‌زده از دام سپید و سیه عمر

چون مرغ شکیباست که افتاده به دامی


افسوس! هنوزش قفس تن نشکسته است

او نیز به تنگ است از این‌گونه دوامی


چون غنچه فرو برده سر خود به گریبان

چون تیغ نهان گشته به تاریک نیامی


وآن بلبل خوش‌لهجه که پیوسته همی‌خواند

اکنون دو بهار است که ناگفته کلامی!


هرچند دگر زندگی‌اش نیست نمرده‌ست

بر سرحد این هر دو گرفته‌ست مقامی


زنده است؛ اگر زنده توان خواند و توان گفت

آن را که بود رنج قعودی و قیامی!


مرده است؛ اگر مرده توان گفت و توان خواند

آن را که نه اندیشه‌ی ننگ است و نه نامی!


در دیده‌ی او کار جهان مسخره آید

گر مسخره‌ای باشد در بند نظامی


امروز بدین نکته رسیده است که گیتی

نه عیش تمامی‌ست نه اندوه تمامی!


رویای فریبنده‌ی لرزان دروغی‌ست

چه در بر شاهی و چه در پیش غلامی!


نوشین عسلی دارد آمیخته با زهر

با قهر بنوشانده به هر خاصی و عامی!


تلخ است به هر حال همه کام و دهان‌ها

چون تلخ شود کام چه یک جرعه چه جامی!


تو خرم و خوش باش؛ که گر هیچ خوشی هست

آن‌ راست که نشناخت حلالی ز حرامی!


ورنه برِ من زندگی آنقدر نیرزد

کز وی برسد یا نرسد مرد به کامی!!


گر من نه به شادی گذراندم همه‌ی عمر

ای آنکه به شادی گذراندیش! کدامی؟

دکتر مهدی حمیدی شیرازی

دوازدهم تیرماه ۱۳۲۳ - شیراز

از کتاب: اشک معشوق صفحه‌ی۳۱۳


احمد شاملو | ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد
احمد شاملو | ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد episode artwork
07/23/2026

▨ نام شعر: ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد

▨ شاعر: احمد شاملو

▨ با صدای: احمد شاملو

▨ موسیقی از: Volker Bertelmann

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــ

تقدیم‌نامه‌ی شاعر: در شهادتِ احمد زِیبَرُم در پس‌کوچه‌های نازی‌آباد

ـــــــــــــــــ


۱

نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می‌گستَرَد

آن که نهالِ نازکِ دستانش

از عشق

خداست


و پیشِ عصیانش

بالای جهنم

پست است.



آن کو به یکی «آری» می‌میرد

نه به زخمِ صد خنجر،

و مرگش در نمی‌رسد

مگر آن که از تبِ وهن

دق کند.


قلعه‌یی عظیم

که طلسمِ دروازه‌اش

کلامِ کوچکِ دوستی‌ست.

▨ 

احمد شاملو - ۱۳۵۲

از دفتر شعر ابراهیم در آتش


مهدی اخوان ثالث | تسلی و سلام | برای دکتر مصدق
مهدی اخوان ثالث | تسلی و سلام | برای دکتر مصدق episode artwork
07/18/2026

▨ نام شعر: تسلی و سلام

▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث

▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــ

دیدی دلا که یار نیامد؟

گرد آمد و سوار نیامد

 

بگداخت شمع و سوخت سراپای

وآن صبحِ زرنگار نیامد

 

آراستیم خانه و خان را

وآن ضیفِ نامدار نیامد

 

دل را و شوق را و توان را

غم خورد و غمگسار نیامد

 

آن کاخ‌ها ز پایه فرو ریخت

وآن کرده‌ها به کار نیامد

 

سوزد دلم به رنج و شکیبت

ای باغبان! بهار نیامد

 

بشکفت بس شکوفه و پژمرد

اما گلی به بار نیامد

 

خوشید چشم چشمه و دیگر

آبی به جویبار نیامد

 

ای شیرِ پیرِ بسته به زنجیر

کز بندت ایچ عار نیامد

 

زی تشنه کشت‌گاهِ نجیبت

جز ابر زهربار نیامد

 

یکّی از آن قوافل پر بار-

- ران گهرنثار نیامد

 

ای نادر نوادر ایام

کت فرّ و بخت یار نیامد

 

دیری گذشت و چون تو دلیری

در صف کارزرار نیامد

 

افسوس کاین سفاین حرّی

زی ساحل قرار نیامد

 

وآن رنج بی حساب تو درداک

چون هیچ در شمار نیامد

 

وز سفله یاوران تو در جنگ

کاری بجز فرار نیامد

 

من دانم و دلت که غمان چند

آمد ور آشکار نیامد

 

چندان که غم به جان تو بارید

باران به کوهسار نیامد

مهدی اخوان ثالث

متخلص به م. امید

فروردین ۱۳۳۵


شهریار | پیمانه‌ی الستی
شهریار | پیمانه‌ی الستی episode artwork
07/13/2026

▨ نام شعر: پیمانه‌ی الستی

▨ شاعر: استاد شهریار

▨ با صدای: استاد شهریار

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیمانه‌ی الستم پیموده شور و مستی

من پیر ِ مِی پرستم، پیمان ِ من الستی


نبض جهنده‌ای با روح بَهیمه پیوند

نفس زکیه‌ای هم، پیوند ِ جام ِهستی


از پای سالکی کو بگذشتی از حجابات

بند ِزمان گشودی قید ِمکان گسستی


کرسی نشین عزت بر عرش ِ کبریایی

با دل‌شکستگان هم بر بوریا نشستی 


ای دردم از تو درمان! چون شد به عشق بازان

نازی نمی‌فروشی دردی نمی‌فرستی؟ 


هریک به زخمه‌ی خود ساز ِ تو می‌نوازند؛

بلبل به نغمه‌خوانی، مطرب به چیره‌دستی


نعمت تمام کردی اما به عاشقان بس

یک نیمه امن ِخاطر، یک نیمه تندرستی

 

داغ ِ دلی که خواهی جنت کند چراغان

چون لاله خود چه کردی گر رخ به خون نشستی


مست از خودی تهی شو تا از خدا شوی پُر

وان خودپرستی آید عین ِ خداپرستی 


گر کسوت علائق کندی و بستی اِحرام

لبیک ِ کعبه گفتی، بت‌های خود شکستی



با زمره لطایف سر بر بلندی آور

دانی که هر بلندی سر مینهد به پستی


با زمره‌ی لطائف، سر بر بلندی آور

دانی که هر پلیدی رو می‌نهد به پستی


کین ریشه‌کن کُن از دل؛ تا گل دَمَد ز خارت

ور خود به باغ خاطر خارت نرُست، رستی

 سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار

────── ♪ ──────

متن فوق از روی صدای شاعر پیاده شده و با شعر چاپ شده در کتاب این شاعر، کم و بیشی هایی دارد


محمدعلی بهمنی | گفتم بدوم تا تو
محمدعلی بهمنی | گفتم بدوم تا تو episode artwork
07/08/2026

▨ نام شعر: تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هر شب

▨ شاعر: محمدعلی بهمنی

▨ با صدای: شاعر

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــــــــ

تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هر شب

بدین سان خواب‌ها را با تو زیبا می‌کنم هر شب


تبی این گاه را چون کوه سنگین می‌کند آنگاه

چه آتش‌ها که در این کوه برپا می‌کنم هر شب


تماشایی است پیچ و تاب آتش‌ها؛ خوشا بر من!

که پیچ و تاب آتش را تماشا می‌کنم هر شب


مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می‌کنم هر شب


چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی‌کسی، ها می‌کنم هرشب


تمام سایه‌ها را می‌کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می‌کنم هر شب


دلم فریاد می‌خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی‌آزار با دیوار نجوا می‌کنم هر شب


کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا می‌کنم هر شب


پروین اعتصامی | زن در ایران
پروین اعتصامی | زن در ایران episode artwork
07/06/2026

▨ نام شعر: زن در ایران

▨ شاعر: پروین اعتصامی

▨ با صدای: پروین اعتصامم

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

_________

این شعر را پروین اعتصامی در سال ۱۳۱۴ سروده و آن را به مناسبت کشف حجاب و اصلاحات به وجود آمده برای زنانِ ایران، به رضاشاه پهلوی تقدیم کرده است.

_________

زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود

پیشه‌اش جز تیره‌روزی و پریشانی نبود


زندگی و مرگش اندر کنج عزلت می‌گذشت

زن چه بود آن روزها، گر زآن‌که زندانی نبود؟!


کس چو زن اندر سیاهی قرن‌ها منزل نکرد

کس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبود


در عدالت‌خانهٔ انصاف زن شاهد نداشت

در دبستان فضیلت، زن دبستانی نبود


دادخواهی‌های زن می‌مانْد عمری بی‌جواب

آشکارا بود این بیداد، پنهانی نبود


بس کسان را جامه و چوبِ شبانی بود، لیک

در نهادِ جمله گرگی بود، چوپانی نبود


از برای زن به میدان فراخ زندگی

سرنوشت و قسمتی جز تنگ‌میدانی نبود


نور دانش را ز چشم زن نهان می‌داشتند

این ندانستن، ز پستی و گران‌جانی نبود


زن کجا بافنده می‌شد، بی نخ و دوکِ هنر

خرمن و حاصل نبود، آنجا که دهقانی نبود


میوه‌های دکهٔ دانش فراوان بود، لیک

بهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبود


در قفس می‌آرمید و در قفس می‌داد جان

در گلستان نام از این مرغِ گلستانی نبود


بهر زن تقلید، تیه فتنه و چاه بلاست

زیرک آن زن، کو رهش این راه ظلمانی نبود


آب و رنگ از علم می‌بایست، شرط برتری

با زمرد یاره و لعل بدخشانی نبود


جلوهٔ صد پرنیان، چون یک قبای ساده نیست

عزت از شایستگی بود از هوس‌رانی نبود


ارزش پوشانده، کفش و جامه را ارزنده کرد

قدر و پستی، با گرانی و به ارزانی نبود


سادگی و پاکی و پرهیز یک‌یک گوهرند

گوهر تابنده تنها گوهر کانی نبود


از زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زن؟!

زیور و زر، پرده‌پوشِ عیبِ نادانی نبود


عیب‌ها را جامهٔ پرهیز پوشانده‌ست و بس

جامهٔ عُجب و هوی بهتر ز عریانی نبود


زن، سبکساری نبیند تا گران‌سنگ است و بس

پاک را آسیبی از آلوده‌دامانی نبود


زن چو گنجور است و عفت گنج و حرص و آز دزد

وای اگر آگه ز آیینِ نگهبانی نبود


اهرمن بر سفرهٔ تقوی نمی‌شد میهمان

زآنکه می‌دانست کآنجا جای مهمانی نبود


پا به راه راست باید داشت، کاندر راه کج

توشه‌ای و رهنوردی جز پشیمانی نبود


چشم و دل


کاظم سادات اشکوری | میثاق
کاظم سادات اشکوری | میثاق episode artwork
07/03/2026

▨ نام شعر: میثاق

▨ شاعر: کاظم سادات اشکوری

▨ با صدای: کاظم سادات اشکوری

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــــــــــــ

ردّ ِ پای ساقه‌ی وحشی

روی برف و شن نمی‌ماند

لیک

ردّ ِ پایت هست


تو مگر با ساق ِ آهو بسته‌ای میثاق

که در این شنزار

ردّ ِ پایت هست

اما 

قامت ِ زیبای با من آشنایت نیست؟


علی‌اکبر یاغی‌تبار | مادر
علی‌اکبر یاغی‌تبار | مادر episode artwork
06/30/2026

▨ نام شعر: مادر

▨ شاعر: علی‌اکبر یاغی‌تبار

▨ با صدای: علی‌اکبر یاغی‌تبار

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ــــــــــــــــ

از عروض «خلیل بن احمد»، این حصارِ مسقّف موزون،

دارد آهسته می‌زند بیرون، کهن‌الگوی غوطه‌ور در خون


کهن‌الگوی غوطه‌ور در خون، در عروض عرب نمی‌گنجد

مثل من در جهانِ بی‌مادر، مثل تو در جهانِ بی‌ ... خفه‌خون!!!


خفه‌خون یک سلاح مردانه است؛ با شعاع خرابیِ بالا

مثلاً طیِّ اولین «منزل» مثلاً فتح چندمین خاتون


پدر از فتح چندمین خاتون، پسر از زورخانه بیرون زد

کهن‌الگوی قصه‌ی من هم دارد از خا...نمی‌زند بیرون


دارد از خانه...آه!!! گفتی آه؟ آه یعنی دوتا کهن‌الگو

تحت نام حمایت یک تن، زیر پای تعرّضِ قانون


غرقی و غرقم و فراغرق است؛ کهن‌الگوی این غزل در من،

من در اوهام یک بیابانگرد؛ تو در اوهام کاشف افیون-


-که نظر باختن به آهو را کار مردان سفله می‌داند.

مأخذ معتبر؟؟؟ چه می‌دانم! مثلاً ترّهات افلاطون،


در ضیافت. جهانِ مردانه سازوکاری جهنمی دارد؛

کهن‌الگوی این غزل از شعر، من هم از وزن می‌زنم بیرون:


آی مادر! مادر! مادر! کاش می‌شد تو را بگنجانم

در عروضِ خلیلِ بن احمد، در پناه قوافی موزون


چند قرن است رفته‌ای مادر؟! چند قرن است رفته‌ای که هنوز

هرچه جان می‌کنم نمی‌گنجی در «خفیف مسدّس مخبون»؟!

علی‌اکبر یاغی‌تبار


محمد مختاری | از آن نیمه
محمد مختاری | از آن نیمه episode artwork
06/29/2026

▨ نام شعر: از آن نیمه

▨ شاعر: محمد مختاری

▨ با صدای: محمد مختاری

♪ پالایش و تنظیم: شهروز

─────♪ ─────

این خوانش در تاریخ ۱۸ فروردین ماه ۱۳۷۷ انجام شده؛ یعنی نه ماه پیش از قتل دردناک او

─────♪ ─────

باید درست نیمه‌ی شب باشد آنجا که چشم می‌بندد او در نمک

اکنون که چشم می‌گشایم اینجا در برفی که از صبح افقی باریده‌است

خوابی که دیده می‌شود آن سوی زمین در این سو قطارم را می‌برد

و همهمه سرم را انباشته است.


کی می‌رسد؟

چگونه پایان خواهد یافت

این خط که بین دو حاشیه کشیده می‌شود؟


و این زن ِ شکسته که سمت چپم نشسته

می‌بافد یکریز رج‌هایش را

و میله‌ها و انگشتانش زیر و رو می‌شوند در نمک و برف.


سر برمی‌گردانم تا ایستگاه که پیشوازی یا بدرقه‌ای ندارد

رویای وقت را تکه‌های جنگل ِ ناآشنا سوراخ‌سوراخ کرده‌است

جسم ِسپید که نی یا نیزه‌ای گُله به گُله پوستش را کنده باشد

تابیده است وسوسه در ذهن و ناگزیر روانم در خوابی که دیده می‌شود آن سو

و دوره‌ی رویا را دستی می‌چیند با مقراض

هرچند وقتی چشم برهم می‌نهم

در صفحه‌ی سپید می‌بینم مژگان اوست که بر هم قرار گرفته‌ست


می‌تابد

خواب

از ته ِ دریاچه‌های منجمد

و باد می‌سوزاند صورتش را هرگاه از نمک بیرون می‌زند تا بیامیزد با کودکانی که سطح ِ یخ را بهانه‌ی جشن و بازی کرده‌اند

رقصی که بازمی‌گردد تا عمق ِ بلور تا شب ِ آن سو


آن پیکره چگونه برون مانده است و زل زده است و دعوت می‌کند؟

انگار هرچه گم شده است آنجا در خاک

اینجا برون می‌آید از یخ

و شاهد زمین است

این صورت تکیده‌ی شفاف

با گوشواره‌ای که هنوز برق می‌زند و زخم گوشه‌ی دهانش را می‌تاباند

که قدمت جیغش را در تنهایی معین می‌دارد

و سرنوشتی را برش می‌زند تا این مسافر که هیچ‌کس صدایش را نمی‌شنود در خوابی که دیده می‌شود آن سو


باید درنگ می‌کردم وقتی لب‌هایم کرخت می‌شد

سرمای تازه بازوی راستم را نیز اذیت می‌کند

شاید سپیدی ِ بی‌آرام رامم کرده است

انگار چیزی دارد یخ می‌زند یا نمک می‌شود دوباره


اینجا نگاه ِ هیچ‌کس روشن نیست

باید برای دیدار همچنان چشمان قدیمی‌ام را حفظ کنم

و بازگردم رویا را تا آنجا که باید کم‌کم پایان پذیرد


وهم ِسپید در تن می‌دود

و سبزی ِ سیاه از رگه‌ها گاهی رد می‌شود

انبوهی نگاهی که ناگهان هجوم آورده ست دیدن را هولناک کرده‌است و وسوسه ی دیدن را افزوده است

در این زمین که از هر جایش سر برکرده است بلوط ِسپید یا مومیایی

یا صورتی دل ـ یخ

یا پیکره‌ای دل ـ نمک

و چشم را می‌کِشاند تا تبدیل کند

و این زن ِ شکسته که می‌بافد خود را یکنواخت تنها روبه‌رویش را می‌نگرد

می‌بیند آیا هرگز مقابلش را؟ می‌تواند اصلا ببیند؟


بیرون پنجره نگاهی‌ست که تاریکی ِ سحرگاهش را به روشنای این عصر کشانده‌است

می‌تابد خود را بر دست راستم که کم‌کم کرخت می‌شود

همچون نوشتنم از راست که سایه‌اش بر کاغذ دارد آرام می‌گیرد


باید چقدر می‌نوشتم تا چشمم بیارمد؟

باید چقدر چشم می‌گشودم، تا چشم گشاید او دوباره؟

و این زن ِ شکسته که اکنون به شیشه چسبیده است...

پلکم به هم می‌آید و د


مشفق کاشانی | نقش آرزو
مشفق کاشانی | نقش آرزو episode artwork
06/24/2026

▨ نام شعر: نقش آرزو

▨ شاعر: مشفق کاشانی

▨ با صدای: مشفق کاشانی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شبی گیسو به صبح روی ِ او ریخت

دل ِ من زین پریشانی فرو ریخت


بسی گوهر مرا از روزن ِچشم

به یاد ِلعل ِگوهرزای ِاو ریخت


شد از موج ِحوادث، نقش بر آب

دلم هر بار نقش ِ آرزو ریخت


متاب ای آفتاب از جام کامشب

صراحی خون در این بزم از گلو ریخت


گل ِ خوش رنگ بویم چون گذر کرد

به باغ از لاله و گل رنگ و بو ریخت


گذشت از مردمی، آنکس که از جهل

به پای ِمردم ِدون آبرو ریخت


ز تاب ِباده، آن خورشید‌ وَش دوش

به رخسار ِ چو مَه، اختر فرو ریخت


چه وجدی مشفق از عشق ِ غزالی

در این زیبا‌غزل طرحی نکو ریخت

عباس کی‌منش مشهور به مشفق کاشانی 

متخلص به مشفق


شهیار قنبری | عشق است
شهیار قنبری | عشق است episode artwork
06/23/2026

▨ نام شعر (ترانه): عشق است

▨ شاعر: شهیار قنبری

▨ با صدای: شهیار قنبری

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ــــــــــــــــــــــــ

باز این ترانه‌ها را عشق است

رخشِ سرخِ بادپا را عشق است


عشق درگیر غروبِ درد است

باز هم طلوعِ ما را عشق است


آی از خانه‌ی زخم و گریه

غربتِ بغض‌گشا را عشق است


آی از آب و هوای بی عشق

بادبانِ ناخدا را عشق است


اهل بی‌مرزترین دریا باش

آی، اهل همه‌جا را عشق است،


از غزل باختگان می‌ترسم

شعرهای بی‌هوا را عشق است،


ای قشنگِ سازها، آوازها

روزهای بی‌عزا را عشق است

▨ 

شهیار قنبری


رضا براهنی | آه! آن چند ثانیه باستر کیتون
رضا براهنی | آه! آن چند ثانیه باستر کیتون episode artwork
06/18/2026

▨ نام شعر: آه! آن چند ثانیه باستر کیتون

▨ شاعر: رضا براهنی

▨ با صدای: رضا براهنیر

♪ پالایش و تنظیم: شهروز

─────♪ ─────

پنجاه و پنج سال پیش که من کفش‌های دنیا را   پوشیدم

دنیا شروع کرد به چرخیدن   مثل نوار فیلم   در یک فضای مبهم و پر گرد و خاک

من مثل بازیگرانِ فیلم‌های صامت ِ پیش از حضور یافتنم در جهان   دویدم

با افتخار  و با سرعتی غریب

پنجاه و پنج سال پیش


اما تو، عشق! انگار پنجاه و پنج سال و چند ثانیه پیش از این   به «عالم باقی» شتافته بودی

چون مادری که چند ثانیه پیش از تولد فرزندش   می‌میرد

و بچّه سالم می‌ماند   اما چه سالمی!

بی‌آنکه مادرش او را نشانده باشد بر زانویش  و گونه‌هایش را بوسیده باشد   و دست‌هایش را لیسیده باشد

و بعد از این، یک نکته را همه می‌گویند: مادر، عین تو بود! سیبی دو نیم!

و عکس‌های آلبوم عشاق را نشانم دادند

-چون عکس‌های مادر ِ مرده که بعد از هزار ماه   هنگام احتضار نشانت دهند-

مسوّده‌های عشق  بی‌آنکه از خود آن عشق و عاشقی  خبری باشد


!آه،‌ آن چند ثانیه باستور کیتون!

هفتم آبان ۱۳۷۰ - تهران

از کتاب خطاب به پروانه ها، صفحه ۵۱


احمد شاملو | کسی را اعتراضی هست؟
احمد شاملو | کسی را اعتراضی هست؟ episode artwork
06/15/2026

▨ نام گردانه: کسی را اعتراضی هست؟

▨ شاعر: احمد شاملو

▨ با صدای: احمد شاملو

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ـــــــــــــــــ

...

(کسی را اعتراضی هست؟)

و در نعش‌کشی که به گورستان می‌رود

مردگانِ رسمی هنوز تقلایی دارند

و نبض‌ها و زبان‌ها را هنوز

از تبِ خشم تقلایی {کوبش و آتشی} هست.

...

دیری‌ است تا دَم بر نیاورده‌ام اما اکنون

هنگامِ آن است که از جگر فریادی برآرم

که سرانجام اینک شیطان که بر من دست می‌گشاید.

...

صفِ پیادگانِ سرد آراسته است

و پرچم

با هیبتِ رنگین

برافراشته.


تشریفات در ذُروه‌ی کمال است و بی‌نقصی است

راست در خورِ انسانی که برآنند

تا همچون فتیله‌ی پُردودِ شمعی بی‌بها

به مقراضش بچینند.

...

(کسی را اعتراضی هست؟) 

▨ 

احمد شاملو - ۲۰ تیرِ ۱۳۶۳ 

بخشی از شعر در جدال با خاموشی

از دفتر شعر «مدایح بی‌صله»

ـــــــــــــــ

پی‌نوشت اول: سه‌نقطه یعنی شعر در آنجا برش خورده و پیوسته نیست.

پی‌نوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخۀ چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد { } آمده است. 


نادر نادرپور | دیدار
نادر نادرپور | دیدار episode artwork
06/12/2026

▨ نام شعر: دیدار

▨ شاعر: نادر نادرپور

▨ با صدای: نادر نادرپور

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

من او را دیده‌بودم

نگاهی مهربان داشت

غمی در دیدگانش موج می‌زد

که از بختِ پریشانش نشان داشت


نمی‌دانم چرا هر صبح، هر صبح

که چشمانم به بیرون خیره می‌شد

میان مردمش می‌دیدم و باز

غمی تاریک بر من چیره می‌شد


شبی در کوچه‌ای دور

از آن شب‌ها که نور آبی ماه

زمین و آسمان را رنگ می‌کرد

از آن مهتاب شب‌های بهاری

که عطر گل فضا را تنگ می‌کرد

در آنجا، در خَمِ آن کوچه‌ی دور

نگاهم با نگاهش آشنا شد

به یک دَم آن‌چه در دل بود گفتیم

سپس چشمان ما از هم جدا شد

از آن شب دیگرش هرگز ندیدم

تو پنداری که خوابی دلنشین بود


به من گفتند او رفت

نپرسیدم چرا رفت


ولی در آن شب بدرود، دیدم

که چشمانش هنوز اندوهگین بود

▨ 

نادر نادرپور از کتاب: شعر انگور


فریدون مشیری | آزادی (پشه‌ای در استکان)
فریدون مشیری | آزادی (پشه‌ای در استکان) episode artwork
06/07/2026

▨ نام شعر: آزادی (پشه ای در استکان)

▨ شاعر: فریدون مشیری

▨ با صدای: فریدون مشیری

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ـــــــــــــــــ

پشّه‌ای در استکان آمد فرود

تا بنوشد آنچه واپس مانده بود


کودکی از شیطنت بازی‌کنان

بَست با دستش دهانِ استکان


پشّه دیگر طعمه‌اش را لب نزد

جَست تا از دامِ کودک وارهد


خشک‌لب می‌گشت حیران، راه‌جو

زیر و بالا، بسته هر سو راهِ او


روزنی می‌جُست در دیوار و در

تا به آزادی رسد بار دگر


هرچه بر جستِ تکاپو می‌فزود

راهِ بیرون رفتن از چاهش نبود


آنقدر کوبید بر دیوار سَر

تا فرو افتاد خونین بال و پر


جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ

لیک آزادی گرامی‌تر عزیز

فریدون مشیری


م. آزاد | تو را با چه نامی بخوانم؟
م. آزاد | تو را با چه نامی بخوانم؟ episode artwork
06/03/2026

▨ نام شعر: تو را با چه نامی بخوانم؟

▨ شاعر: م. آزاد (محمود مشرف آزاد تهرانی)

▨ با صدای: م. آزاد (محمود مشرف آزاد تهرانی)

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ــــــــــــــــــــــــ

تو را دوست دارم

تو را با همین چشم‌های هراسان

تو را دوست دارم

تو را در زمستانِ بیداد

تو را ای صدایِ صداها

تو را ای خیالِ رهایی

در این شب که یلداست

در این عسرت، این وهم، این بی‌پناهی


تو را با چه نامی بخوانم؟

به نامی که زیباترین است،

نامی که داری؟

بخوانم تو را بختِ بیدار

بنامم تو را روشنی، روشنایی؟

تو را ماه

تو را مهر

تو را مهربان، مهربانی؟

تو را با چه نامی بخوانم؟

▨ 

م. آزاد


احمد شاملو | ماهی
احمد شاملو | ماهی episode artwork
06/02/2026

▨ نام شعر: ماهی

▨ شاعر: احمد شاملو

▨ با صدای: احمد شاملو

▨ پالایش و تنظیم: شهر وز کبیری

ـــــــــــــــــ

من فکر می‌کنم

هرگز نبوده قلبِ من

اینگونه

گرم و سُرخ:


احساس می‌کنم

در بدترین دقایقِ این شامِ مرگ‌زای

چندین هزار چشمه‌ی خورشید

در دلم

می‌جوشد از یقین؛

احساس می‌کنم

در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأس

چندین هزار جنگلِ شاداب

ناگهان

می‌روید از زمین.

آه ای یقینِ گم‌شده، ای ماهیِ گریز

در برکه‌های آینه لغزیده توبه‌تو!

من آبگیرِ صافی‌ام، اینک! به سِحرِ عشق؛

از برکه‌های آینه راهی به من بجو!

من فکر می‌کنم

هرگز نبوده

دستِ من

این سان بزرگ و شاد:


احساس می‌کنم

در چشمِ من

به آبشرِ اشکِ سُرخ‌گون

خورشیدِ بی‌غروبِ سرودی کشد نفس؛


احساس می‌کنم

در هر رگم

به هر تپشِ قلبِ من

کنون

بیدارباشِ قافله‌یی می‌زند جرس.

آمد شبی برهنه‌ام از در

چو روحِ آب

در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسویِ خیسِ او خزه‌بو، چون خزه به‌هم.


من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس:

«ــ آه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم!»

▨ 

احمد شاملو - ۱۳۳۸

از دفتر شعر باغ آینه


هوشنگ ابتهاج | پرنده می‌داند
هوشنگ ابتهاج | پرنده می‌داند episode artwork
05/29/2026

▨ نام شعر: پرنده می‌داند

▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج (سایه)

▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج (سایه)

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــــــــــــــ

خیال دلکش پرواز در طراوت ابر

به خواب می‌ماند

پرنده در قفس خویش

خواب می‌بیند

پرنده در قفس خویش

به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد

پرنده می‌داند

که باد بی‌نفس است

و باغ تصویری‌ست

پرنده در قفس خویش

خواب می‌بیند

هوشنگ ابتهاج

متخلص به ه.الف سایه


احمد شاملو | وارتان سخن نگفت (مرگ نازلی)
احمد شاملو | وارتان سخن نگفت (مرگ نازلی) episode artwork
05/27/2026

▨ نام شعر: وارتان سخن نگفت (مرگ نازلی)

▨ شاعر: احمد شاملو

▨ با صدای: احمد شاملو

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ـــــــــــــــــــــــــ

« وارطان! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.

در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر.

دست از گمان بدار!

با مرگِ نحس پنجه میفکن!

بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار…»


وارطان سخن نگفت،

سرافراز

دندان خشم بر جگرِ خسته بست و رفت



« وارطان ! سخن بگو!

مرغ سکوت، جوجه‌ی مرگی فجیع را

در آشیان به بیضه نشسته ست!»

وارطان سخن نگفت،

چو خورشید

از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت...



وارطان سخن نگفت

وارطان ستاره بود:

یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت...


وارطان سخن نگفت

وارطان بنفشه بود

گل داد و

مژده داد: «زمستان شکست!»

و

رفت…


▨ 

احمد شاملو

زندان قصر ۱۳۳۳

از دفتر شعر هوای تازه


علی وافی | خرده مگیرید
علی وافی | خرده مگیرید episode artwork
05/23/2026

▨ شعر: خرده مگیرید

▨ شاعر: علی وافی

▨ با صدای: علی وافی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــــــ

سجاده نهادیم به ما خرده مگیرید

میخانه گشادیم به ما خرده مگیرید


از وعدە‌ی وصلی که به شیرینیِ عمر است

گر خوش‌دل و شادیم به ما خرده مگیرید


ما برگ درختان خزان‌گیر زمانیم

بازیچە‌ی بادیم به ما خرده مگیرید


گر بر سخن دشمنِ مِی، لحظه‌ی اندرز (بر سر منبر)

وقعی ننهادیم به ما خرده مگیرید


ماندیم گر از قافلە‌ی شوق‌سواران

مجروحِ جهادیم به ما خرده مگیرید


ور در ره امید و به امید رهایی

از پای فتادیم به ما خرده مگیرید


دل‌سوخته لب‌دوخته فریاد نمودیم

ما تشنە‌ی دادیم به ما خرده مگیرید


چون وافیِ آواره ز کوی و وطن خویش

همخانە‌ی بادیم به ما خرده مگیرید

علیرضا پوربزرگ وافی

متخلص به وافی

ــــــــــــــــــــــ

علی وافی یکی از مهم‌ترین شاگردان استاد شهریار به شمار می‌رود و سبک سرایش او نیز به شهریار نزدیک است.


احمد شاملو | همه‌ی زندگی من
احمد شاملو | همه‌ی زندگی من episode artwork
04/12/2026

▨ قطعه: همهٔ زندگی من

▨ صدای: احمد شاملو #احمد_شاملو

♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ــــــــــــــ

پی‌نوشت: این مصاحبه در واقع برشی از مستند «این بامداد خسته» است. فیلمی از جناب آقای فرشاد فداییان.


یدالله رویایی | دلتنگی ۱۲
یدالله رویایی | دلتنگی ۱۲ episode artwork
04/06/2026

▨ نام شعر: دلتنگی ۱۲

▨ شاعر: یدالله رویایی

▨ با صدای: یدالله رویایی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ــــــــــــــــ

قلبی میان ما می زد

 قلبی میان ما زده‌ می‌شد

 كه ناگهان

 ما را از آن اطاقك مأنوس بردند

 دیوارهای زندان

تا كوچه‌ای نسازند

از پهنا می رفتند

 آن سوی پنجره

 هر سرفه‌ای كه عابر می كرد

 یك كارد از ستاره می‌افتاد

 این‌سویِ پنجره

 هر ۲۴ ساعت یكبار

 یك تازیانه از تقویم

 برمی‌خاست

قلبِ درشتِ سنگ نمی‌زد

 و برگ

جز در میان باران،

 از قلب خود صدای تپیدن نمی‌شنید

 تقویم و تازیانه

و دیوارهای پهن

 ما را از آن اتاقك مأنوس

 تا ۲۴ سرفه

 تا ۲۴ كارد

 بدرقه كردند.

یدالله رویایی

سال ۱۳۳۳ - در زندان

از دفتر شعر «دلتنگی ها»

ــــــــــــ

پی‌نوشت: به علت سانسور، این شعر در برخی چاپ ها دلتنگی شماره ۱۱ است


بهرام بیضایی | ز گهواره تا گور زور است و زور
بهرام بیضایی | ز گهواره تا گور زور است و زور episode artwork
02/27/2026

▨ نام شعر: ز گهواره تا گور زور است و زور

▨ شاعر: بهرام بیضایی

▨ با صدای: بهرام بیضایی

♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری 

ــــــــــــــــ

این شعر در رثا و بزرگ‌داشتِ سیمین بهبهانی سروده شده است.

ــــــــــــــــ

ز گهواره تا گور زور است و زور

خداوند زورا در افتی به گور


به نفرین چرا باید آغاز کرد

به اشک از چه داری دو چشمِ نمور


هنر نیست نفرینِ نامردمان

تو در مویه، ایشان به جشن و سرور


پیِ گور خود رفت چابک‌سوار

بدان دخمه بردش پیِ خویش گور


به سیمین بگو ای که نامت بلند

که هم‌تای خویشی و از خویش دور


گشودی سخن را درِ بسته‌ای

ز خورشید گفتی و از موشِ کور


ز گورت کشیدند، گوری دگر

چنان مرده‌دزد و چنان مرده‌شور


که این گوربانان ز مرگ آمدند

به مرگ‌اند زنده، به مرگ‌اند جور


چه رنجی و نالی و سوزی به درد

مرنج و مسوز و منال و مشور


خدای سخن را مگر گور بود

از این بی‌هنر لشگرِ سلم و تور


مگر قره‌العین در چاه نیست

که باز آیدش چه‌چه از چاهِ دور


شبی مرگبار است پر تندرخش

نه پیداست سوگ و نه پیداست سور


سفید است چشمِ شبِ روسیاه

پدر دشنه زد در {بر} جگرگاهِ پور


یکی بت شکستند و خود بت شدند

تن از تب بسوزانَدَم چون تنور


که گورِ جوانان برآورده‌اند

چه آهو به دام و چه ماهی به تور


نگفتند موری که دانه‌کش است

نگفتند آیا میازار مور


گذشت آن‌که مردم بخوانی رمه

گذشت آن‌که مردم ببینی ستور


چنین است انجام آن خوابِ خوش

که شب گربه آمد به چشم آن سمور


چه نالی که گیتی چنین هم نماند

خرد آمد آری‌و بشکست زور


ز خونِ سیاوش برآمد نهال

که گرسیوزش کُشت و تیغِ دَمور


ندیدند یاران و کی می‌رسد

که پرده براندازد از خویش هور


چه شیرین سرودی شود روزِ تلخ

چه شوری در افت


منوچهر آتشی | غربت
منوچهر آتشی | غربت episode artwork
02/27/2026

▨ نام شعر: غربت

▨ شاعر: منوچهر آتشی (سرنا)

▨ با صدای: منوچهر آتشی

♬ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــــــــ

در کوره‌ راه ِ گندم

آن جفت شادبال ِ سبک‌ پا را می‌بینی؟

آن جفت ِ بال در بال

که در گذار ِ خود

گلبرگ‌های سرخ شقایق را

مثل هزار گله‌ی پروانه

از خواب ِ سرخ ِ رنگ

بیدار می‌کنند؟


آن زائران مشهد ِ دیدار

آن آهوان رعنا

آن جفت پارسا را می‌بینی؟


اینجا ولی هنوز

از انبوه وهم خویش

چشم مرا به حیرت می‌کاوی

و در کویر دور نگاهم

طرحی به جز گریز نمی‌یابی

شعر غربت

از دفتر شعر آواز خاک


شمس لنگرودی | بفرمایید آقایان
شمس لنگرودی | بفرمایید آقایان episode artwork
02/24/2026

▨ نام شعر: بفرمایید آقایان

▨ شاعر: شمس لنگرودی

▨ با صدای: شمس لنگرودی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــ

بفرمایید آقایان

بعد از جنگ

به جز انسان خوراکی دیگری نداریم

پُرسِ ماهیچه

قلبِ سرخ‌دشده

از نوعِ مسافرِ تازه‌رسیده


بجنگید آقایان

بجنگید و حوض خانه‌تان را از غرق‌شدگان پُر کنید

مهمانان زیادند

و شما که شناگرِ ماهری هستید

و غرق‌شدگان را به نام کوچکشان می‌شناسید

بجنگید آقایان


مشتری‌های زبان‌شناسی داریم

که فرق بره و گرگ را خوب می‌شناسند

اینجا قیمت انسان 

ارزان‌تر از فیله‌ی مرغ است

بفرمایید سرد می‌شود

شمس لنگرودی

از دفتر شعر درون شدم از دری که نیست


علی باباچاهی | امضای یادگاری
علی باباچاهی | امضای یادگاری episode artwork
02/23/2026

▨ نام شعر: امضای یادگاری

▨ شاعر: علی باباچاهی

▨ با صدای: علی باباچاهی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

شنیدن شعر با صدای شاعر

ــــــــــــــــ

زیرِ همین چند سطرِ گلِ سرخ را امضا کن

و نام و نام ‌خانوادگی‌ات را هم بنویس

بیست‌وچند سال دیگر از اینجا که می‌گذری

من که نباشم

تمامِ حیاط را پوشانده است.


امضای یادگاری برای همین‌جور چیزهاست

چشم‌هایت را در آینه امضا می‌کنی

و دست‌هایت را در پنجره‌ای رو به غروب

            برای بیست‌وچند سالِ بعد.


من که نباشم قطار از سرعتش می‌کاهد

اما نمی‌ایستد

تو به ناچار پشت همین چیزهای امضا شده

پنهان می‌شوی

هوا را امضا می‌کنی

و به جای چند سطرِ گلِ سرخ

                     دود و سوت و

                           چرخ‌های قطار را.


باید دوباره زاده شوی

حالا که بیست‌وچند سال گذشته ست

در بیست‌وچند سال بعد

باید دوباره

اما افق‌های در سرعتِ قطار

تعطیل است

شماره‌تلفنی هم در کار نیست

شخصاً مراجعه کن

شماره‌پلاکی هم

من برمی‌دارم

تو شخصاً سکوت کن

و نام و نامِ خانوادگی‌ات را هم

و زیر چرخ‌های قطار

قطار از سرعتش می‌کاهد اما


تو باید

پشتِ چند سطرِ گلِ سرخ

پشتِ چشم‌های در آینه ‌امضا شده

پنهان شوی

امضا همین که خشک شود

پشت سرِ عکس‌ها و عبارت‌ها

از رودخانه بگیر

       تا قطار که از سرعتش

از پنجره‌های رو به غروب

        تا هرچه نمی‌دانی از کجا را پیدا می‌کنی

در بیست‌وچند سال بعد

مرا پیدا می‌کنی

شماره‌تلفنی در کار نیست

افق‌های ناشناخته تعطیل است

من برمی‌دارم

تو شخصاً سکوت کن.

علی باباچاهی

دی ماه ۱۳۷۴

─────♬ ─────

شعر با صدای شاعر | @schahrouzk



بکتاش آبتین | فرشته‌ خانوم
بکتاش آبتین |  فرشته‌ خانوم episode artwork
02/21/2026

▨ نام شعر: فرشته خانم

▨ شاعر: بکتاش آبتین

▨ با صدای: بکتاش ابتین

♬ از آلبوم: او یک فرشته بود

♬ پالایش و تنظیم از بنده نیست

ــــــــــــــــ

جوراب‌های دخترم را بخیه می‌زنم

زنم!

گاهی عروسکم

گاهی چند روز

پیراهن چرکم که چسبیده‌ام به تنم!

عصبانی‌ام شبیه رگ‌های گردن مادرم

و می‌لرزم شبیه هق‌هق‌ شانه‌های دخترم!

می‌رقصم

در آینه می‌رقصم با خودم

با اولین عشقم که نیست

و خاطره‌ها گریه می‌کنند در دامنم!

هزاردستانم

با یک دست کیف دخترم هستم غذای سوخته‌ام

با یک دست جاروبرقی‌ام

و اگر برق نباشد

تاریک است که پاهای بسیاری در من روشن می‌شود!

جاروگرم! هزارپایم! خدا می‌داند که چه جانوری هستم! [جاروگرم! هزارپایم! خدا می‌داند چه جانوری هستم!]

اما نگو که کثیفم که نیستم

که اگر پیراهن خونی به تن دارم

کسی را جز خودم نکشته‌ام

و نگو کثیفم که نیستم اما لخت می‌گویم

همیشه در من آشغال‌هایی

با اتومبیل‌های تمیز دور زده‌اند!

بوقم اتومبیلم سرهای برگشته بر من

منم!

صندلی‌ام! برای هر پیشنهادی پایه‌ام!

خیالت تخت از راه که برسم تختم!

درد نمی‌فهمم به قول تو بدبختم!

بر صورتم سیلی، تنها صداست که می‌ماند

جای زخم بر پیراهنم!

و دکمه‌هایم همه پاره است

صبورم شبیه دختر اعراب

زنده به گورم!

و قافیه‌ها همگی مثل من هرزه‌اند!

صدای آه خودش را در من کش می‌دهد

و چه می‌دانم که تو از من چه می‌دانی

که کفش‌های پاشنه‌بلندم

بر پله‌ها چرا جیغ می‌کشند؟ چرا؟....

]بر پله‌ها چرا جیغ می‌کشد؟ چرا؟....]

گاهی لحظات امام‌زاده‌ای در من است!

وقتی گریه می‌کنم چادر نمازم! مادرم هستم

به تو تهمت می‌زنم پدرم هستم!

و چند مشت توی دهانم...

کلید می‌شود دندان‌های مادرم بر قفل دنیا

که بر لولای تنم جز دربه‌دری نمی‌چرخید خاک بر سرم

سنگ قبرم!

همیشه در شیون زندگی دارم

و هر روز

انگشت‌های مردی فاتح

فاتحه می‌خواند بر تنم!

هر که اشاره می‌کند منم!

هزار اسم دارم هر نامی که می‌شنوم بر می‌گردم!

مهتابم ستاره‌ام سحرم

تا صبح نمی‌خوابم شبم!

و هزار اسم دیگر باز منم!

فقط گاهی در شناسنامه و در رویای مادرم

فرشته‌ام!

نیستم؟!

▨ 

بکتاش آبتین

از مجموعه شعر «در میمونِ خودم پدربزرگم»


سیمین بهبهانی | ای شهر
سیمین بهبهانی | ای شهر episode artwork
02/19/2026

▨ نام شعر: ای شهر

▨ شاعر: سیمین بهبهانی

▨ با صدای: سیمین بهبهانی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ـــــــــــــــــــــــ

ای شهر! ز خط می‌شویند دیوار خیابانت را 

تا باد نخواند زین پس اوراق پریشانت را

 

مغزِ در و دیوارت را از حافظه عریان خواهند 

تا یاد نیارد زین‌پس غمنامه‌ی حرمانت را

 

دیروز چنان می‌دیدم, امروز چنین می‌بینم 

آن یاوه‌نویسانت را، این یاوه‌زدایانت را

 

دیروز چه محنت بردی, جان خستی و تن آزردی 

هر لقمه که رنگین خوردی خون بود خورش نانت را

 

شب‌های سیه‌پوشت را دیدند و چه اندیشیدند 

کز حجله چراغان کردند هر گوشه‌ی ویرانت را

 

بس دسته‌ی گل کز نکهت در گور نمی‌گنجیدند 

این است که پرگل کردند گنجایشِ میدانت را


در خونِ هزاران کودک پرورده شد از نمناکی 

این شوره که می‌پوساند دیواره‌ی زندانت را

 

ای شهر! ز خط می‌شویند وز هرچه غلط می‌شویند 

چون نقره جلا می‌بخشند بام و در و ایوانت را


گر خونِ هزاران سروت در پای هدر پاشیده ست 

خوشدستیِ سروآرایان پرداخته تاوانت را


باور کنم آیا؟ باور؟ این طرفه که اکنون دیگر 

فرماندهِ ویرانی‌ها دارد سر عمرانت را؟ 

▨ 

سیمین بهبهانی

فروردین ۱۳۷۲


بر دار کردن حسنک | صدای محمود دولت‌آبادی
بر دار کردن حسنک | صدای محمود دولت‌آبادی episode artwork
02/16/2026

▨ قطعه: بر دار کردن حسنک از تاریخ بیهقی

▨ نویسنده: ابوالفضل بیهقی

▨ با صدای: محمود دولت‌آبادی #محمود_دولت‌آبادی

♬ کارگردان صوتی: شهروز کبیری


اسماعیل خویی | رباعیات ۲
اسماعیل خویی | رباعیات ۲ episode artwork
01/30/2026

▨ نام شعر: منتخبی از رباعیات خویی - بخش دوم

▨ شاعر: اسماعیل خویی

▨ با صدای: اسماعیل خویی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــــــــ

من با تو نگویم که چه یا چون بنویس

از حالِ درون یا که ز بیرون بنویس

بنویس بدان چه‌ت آید از دل، یعنی

ای شاعرِ قتل‌عام، با خون بنویس

▨ 

چون گام در این خانه‌ی شر بگذارید

انگار که گام در سقر بگذارید

آنجا که سرود دانته که‌ای آمدگان

امیدِ نجات، پشتِ در بگذارید

▨ 

اندوهِ هزارساله دارم در دل

ای کاش نبینَدَم غمِ دیگر دل

من پیرترم هزار سالی امروز

با داغِ هزارها جوانم بر دل

▨ 

با این‌همه خون که از تَنَش گشت روان

رفته‌ست ز اندامِ وطن توش و توان

با این‌همه باش تا ز جا کنده شود

سیلابه‌ی شیخ‌اوژنِ جان‌های جوان

▨ 

از کینه و بغض و خشم آکنده شدیم

بر مرکبِ انقلاب تازنده شدیم

فریاد زدیم: شاه مردم‌خوار است

شیخ آمد و ما ز شاه شرمنده شدیم

▨ 

اسماعیل خویی