شعر | با صدای شاعر

40 Episodes
Subscribe

By: Schahrouz

شعرهای معاصر ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید ــــــــــــــ♬ــــــــــــــ برای شنیدن شعرها به تفکیک شاعر، در ساندکلاد ما، بخش پلی‌لیست‌‌ها را ببنید. برای دانلود شعرها، در تلگرام ما عضو شوید. 🔁 لینک کانال تلگرام https://t.me/schahrouzk 🔁لینک ساندکلاد https://soundcloud.com/shah-rouz

✂️ Clip this podcast
احمد شاملو | ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد
احمد شاملو | ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد episode artwork
Last Thursday at 6:40 AM

▨ نام شعر: ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد

▨ شاعر: احمد شاملو

▨ با صدای: احمد شاملو

▨ موسیقی از: Volker Bertelmann

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــ

تقدیم‌نامه‌ی شاعر: در شهادتِ احمد زِیبَرُم در پس‌کوچه‌های نازی‌آباد

ـــــــــــــــــ


۱

نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می‌گستَرَد

آن که نهالِ نازکِ دستانش

از عشق

خداست


و پیشِ عصیانش

بالای جهنم

پست است.



آن کو به یکی «آری» می‌میرد

نه به زخمِ صد خنجر،

و مرگش در نمی‌رسد

مگر آن که از تبِ وهن

دق کند.


قلعه‌یی عظیم

که طلسمِ دروازه‌اش

کلامِ کوچکِ دوستی‌ست.

▨ 

احمد شاملو - ۱۳۵۲

از دفتر شعر ابراهیم در آتش


مهدی اخوان ثالث | تسلی و سلام | برای دکتر مصدق
مهدی اخوان ثالث | تسلی و سلام | برای دکتر مصدق episode artwork
07/18/2026

▨ نام شعر: تسلی و سلام

▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث

▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــ

دیدی دلا که یار نیامد؟

گرد آمد و سوار نیامد

 

بگداخت شمع و سوخت سراپای

وآن صبحِ زرنگار نیامد

 

آراستیم خانه و خان را

وآن ضیفِ نامدار نیامد

 

دل را و شوق را و توان را

غم خورد و غمگسار نیامد

 

آن کاخ‌ها ز پایه فرو ریخت

وآن کرده‌ها به کار نیامد

 

سوزد دلم به رنج و شکیبت

ای باغبان! بهار نیامد

 

بشکفت بس شکوفه و پژمرد

اما گلی به بار نیامد

 

خوشید چشم چشمه و دیگر

آبی به جویبار نیامد

 

ای شیرِ پیرِ بسته به زنجیر

کز بندت ایچ عار نیامد

 

زی تشنه کشت‌گاهِ نجیبت

جز ابر زهربار نیامد

 

یکّی از آن قوافل پر بار-

- ران گهرنثار نیامد

 

ای نادر نوادر ایام

کت فرّ و بخت یار نیامد

 

دیری گذشت و چون تو دلیری

در صف کارزرار نیامد

 

افسوس کاین سفاین حرّی

زی ساحل قرار نیامد

 

وآن رنج بی حساب تو درداک

چون هیچ در شمار نیامد

 

وز سفله یاوران تو در جنگ

کاری بجز فرار نیامد

 

من دانم و دلت که غمان چند

آمد ور آشکار نیامد

 

چندان که غم به جان تو بارید

باران به کوهسار نیامد

مهدی اخوان ثالث

متخلص به م. امید

فروردین ۱۳۳۵


شهریار | پیمانه‌ی الستی
شهریار | پیمانه‌ی الستی episode artwork
07/13/2026

▨ نام شعر: پیمانه‌ی الستی

▨ شاعر: استاد شهریار

▨ با صدای: استاد شهریار

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیمانه‌ی الستم پیموده شور و مستی

من پیر ِ مِی پرستم، پیمان ِ من الستی


نبض جهنده‌ای با روح بَهیمه پیوند

نفس زکیه‌ای هم، پیوند ِ جام ِهستی


از پای سالکی کو بگذشتی از حجابات

بند ِزمان گشودی قید ِمکان گسستی


کرسی نشین عزت بر عرش ِ کبریایی

با دل‌شکستگان هم بر بوریا نشستی 


ای دردم از تو درمان! چون شد به عشق بازان

نازی نمی‌فروشی دردی نمی‌فرستی؟ 


هریک به زخمه‌ی خود ساز ِ تو می‌نوازند؛

بلبل به نغمه‌خوانی، مطرب به چیره‌دستی


نعمت تمام کردی اما به عاشقان بس

یک نیمه امن ِخاطر، یک نیمه تندرستی

 

داغ ِ دلی که خواهی جنت کند چراغان

چون لاله خود چه کردی گر رخ به خون نشستی


مست از خودی تهی شو تا از خدا شوی پُر

وان خودپرستی آید عین ِ خداپرستی 


گر کسوت علائق کندی و بستی اِحرام

لبیک ِ کعبه گفتی، بت‌های خود شکستی



با زمره لطایف سر بر بلندی آور

دانی که هر بلندی سر مینهد به پستی


با زمره‌ی لطائف، سر بر بلندی آور

دانی که هر پلیدی رو می‌نهد به پستی


کین ریشه‌کن کُن از دل؛ تا گل دَمَد ز خارت

ور خود به باغ خاطر خارت نرُست، رستی

 سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار

────── ♪ ──────

متن فوق از روی صدای شاعر پیاده شده و با شعر چاپ شده در کتاب این شاعر، کم و بیشی هایی دارد


محمدعلی بهمنی | گفتم بدوم تا تو
محمدعلی بهمنی | گفتم بدوم تا تو episode artwork
07/08/2026

▨ نام شعر: تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هر شب

▨ شاعر: محمدعلی بهمنی

▨ با صدای: شاعر

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــــــــ

تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هر شب

بدین سان خواب‌ها را با تو زیبا می‌کنم هر شب


تبی این گاه را چون کوه سنگین می‌کند آنگاه

چه آتش‌ها که در این کوه برپا می‌کنم هر شب


تماشایی است پیچ و تاب آتش‌ها؛ خوشا بر من!

که پیچ و تاب آتش را تماشا می‌کنم هر شب


مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می‌کنم هر شب


چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی‌کسی، ها می‌کنم هرشب


تمام سایه‌ها را می‌کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می‌کنم هر شب


دلم فریاد می‌خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی‌آزار با دیوار نجوا می‌کنم هر شب


کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا می‌کنم هر شب


پروین اعتصامی | زن در ایران
پروین اعتصامی | زن در ایران episode artwork
07/06/2026

▨ نام شعر: زن در ایران

▨ شاعر: پروین اعتصامی

▨ با صدای: پروین اعتصامم

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

_________

این شعر را پروین اعتصامی در سال ۱۳۱۴ سروده و آن را به مناسبت کشف حجاب و اصلاحات به وجود آمده برای زنانِ ایران، به رضاشاه پهلوی تقدیم کرده است.

_________

زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود

پیشه‌اش جز تیره‌روزی و پریشانی نبود


زندگی و مرگش اندر کنج عزلت می‌گذشت

زن چه بود آن روزها، گر زآن‌که زندانی نبود؟!


کس چو زن اندر سیاهی قرن‌ها منزل نکرد

کس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبود


در عدالت‌خانهٔ انصاف زن شاهد نداشت

در دبستان فضیلت، زن دبستانی نبود


دادخواهی‌های زن می‌مانْد عمری بی‌جواب

آشکارا بود این بیداد، پنهانی نبود


بس کسان را جامه و چوبِ شبانی بود، لیک

در نهادِ جمله گرگی بود، چوپانی نبود


از برای زن به میدان فراخ زندگی

سرنوشت و قسمتی جز تنگ‌میدانی نبود


نور دانش را ز چشم زن نهان می‌داشتند

این ندانستن، ز پستی و گران‌جانی نبود


زن کجا بافنده می‌شد، بی نخ و دوکِ هنر

خرمن و حاصل نبود، آنجا که دهقانی نبود


میوه‌های دکهٔ دانش فراوان بود، لیک

بهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبود


در قفس می‌آرمید و در قفس می‌داد جان

در گلستان نام از این مرغِ گلستانی نبود


بهر زن تقلید، تیه فتنه و چاه بلاست

زیرک آن زن، کو رهش این راه ظلمانی نبود


آب و رنگ از علم می‌بایست، شرط برتری

با زمرد یاره و لعل بدخشانی نبود


جلوهٔ صد پرنیان، چون یک قبای ساده نیست

عزت از شایستگی بود از هوس‌رانی نبود


ارزش پوشانده، کفش و جامه را ارزنده کرد

قدر و پستی، با گرانی و به ارزانی نبود


سادگی و پاکی و پرهیز یک‌یک گوهرند

گوهر تابنده تنها گوهر کانی نبود


از زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زن؟!

زیور و زر، پرده‌پوشِ عیبِ نادانی نبود


عیب‌ها را جامهٔ پرهیز پوشانده‌ست و بس

جامهٔ عُجب و هوی بهتر ز عریانی نبود


زن، سبکساری نبیند تا گران‌سنگ است و بس

پاک را آسیبی از آلوده‌دامانی نبود


زن چو گنجور است و عفت گنج و حرص و آز دزد

وای اگر آگه ز آیینِ نگهبانی نبود


اهرمن بر سفرهٔ تقوی نمی‌شد میهمان

زآنکه می‌دانست کآنجا جای مهمانی نبود


پا به راه راست باید داشت، کاندر راه کج

توشه‌ای و رهنوردی جز پشیمانی نبود


چشم و دل


کاظم سادات اشکوری | میثاق
کاظم سادات اشکوری | میثاق episode artwork
07/03/2026

▨ نام شعر: میثاق

▨ شاعر: کاظم سادات اشکوری

▨ با صدای: کاظم سادات اشکوری

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــــــــــــ

ردّ ِ پای ساقه‌ی وحشی

روی برف و شن نمی‌ماند

لیک

ردّ ِ پایت هست


تو مگر با ساق ِ آهو بسته‌ای میثاق

که در این شنزار

ردّ ِ پایت هست

اما 

قامت ِ زیبای با من آشنایت نیست؟


علی‌اکبر یاغی‌تبار | مادر
علی‌اکبر یاغی‌تبار | مادر episode artwork
06/30/2026

▨ نام شعر: مادر

▨ شاعر: علی‌اکبر یاغی‌تبار

▨ با صدای: علی‌اکبر یاغی‌تبار

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ــــــــــــــــ

از عروض «خلیل بن احمد»، این حصارِ مسقّف موزون،

دارد آهسته می‌زند بیرون، کهن‌الگوی غوطه‌ور در خون


کهن‌الگوی غوطه‌ور در خون، در عروض عرب نمی‌گنجد

مثل من در جهانِ بی‌مادر، مثل تو در جهانِ بی‌ ... خفه‌خون!!!


خفه‌خون یک سلاح مردانه است؛ با شعاع خرابیِ بالا

مثلاً طیِّ اولین «منزل» مثلاً فتح چندمین خاتون


پدر از فتح چندمین خاتون، پسر از زورخانه بیرون زد

کهن‌الگوی قصه‌ی من هم دارد از خا...نمی‌زند بیرون


دارد از خانه...آه!!! گفتی آه؟ آه یعنی دوتا کهن‌الگو

تحت نام حمایت یک تن، زیر پای تعرّضِ قانون


غرقی و غرقم و فراغرق است؛ کهن‌الگوی این غزل در من،

من در اوهام یک بیابانگرد؛ تو در اوهام کاشف افیون-


-که نظر باختن به آهو را کار مردان سفله می‌داند.

مأخذ معتبر؟؟؟ چه می‌دانم! مثلاً ترّهات افلاطون،


در ضیافت. جهانِ مردانه سازوکاری جهنمی دارد؛

کهن‌الگوی این غزل از شعر، من هم از وزن می‌زنم بیرون:


آی مادر! مادر! مادر! کاش می‌شد تو را بگنجانم

در عروضِ خلیلِ بن احمد، در پناه قوافی موزون


چند قرن است رفته‌ای مادر؟! چند قرن است رفته‌ای که هنوز

هرچه جان می‌کنم نمی‌گنجی در «خفیف مسدّس مخبون»؟!

علی‌اکبر یاغی‌تبار


محمد مختاری | از آن نیمه
محمد مختاری | از آن نیمه episode artwork
06/29/2026

▨ نام شعر: از آن نیمه

▨ شاعر: محمد مختاری

▨ با صدای: محمد مختاری

♪ پالایش و تنظیم: شهروز

─────♪ ─────

این خوانش در تاریخ ۱۸ فروردین ماه ۱۳۷۷ انجام شده؛ یعنی نه ماه پیش از قتل دردناک او

─────♪ ─────

باید درست نیمه‌ی شب باشد آنجا که چشم می‌بندد او در نمک

اکنون که چشم می‌گشایم اینجا در برفی که از صبح افقی باریده‌است

خوابی که دیده می‌شود آن سوی زمین در این سو قطارم را می‌برد

و همهمه سرم را انباشته است.


کی می‌رسد؟

چگونه پایان خواهد یافت

این خط که بین دو حاشیه کشیده می‌شود؟


و این زن ِ شکسته که سمت چپم نشسته

می‌بافد یکریز رج‌هایش را

و میله‌ها و انگشتانش زیر و رو می‌شوند در نمک و برف.


سر برمی‌گردانم تا ایستگاه که پیشوازی یا بدرقه‌ای ندارد

رویای وقت را تکه‌های جنگل ِ ناآشنا سوراخ‌سوراخ کرده‌است

جسم ِسپید که نی یا نیزه‌ای گُله به گُله پوستش را کنده باشد

تابیده است وسوسه در ذهن و ناگزیر روانم در خوابی که دیده می‌شود آن سو

و دوره‌ی رویا را دستی می‌چیند با مقراض

هرچند وقتی چشم برهم می‌نهم

در صفحه‌ی سپید می‌بینم مژگان اوست که بر هم قرار گرفته‌ست


می‌تابد

خواب

از ته ِ دریاچه‌های منجمد

و باد می‌سوزاند صورتش را هرگاه از نمک بیرون می‌زند تا بیامیزد با کودکانی که سطح ِ یخ را بهانه‌ی جشن و بازی کرده‌اند

رقصی که بازمی‌گردد تا عمق ِ بلور تا شب ِ آن سو


آن پیکره چگونه برون مانده است و زل زده است و دعوت می‌کند؟

انگار هرچه گم شده است آنجا در خاک

اینجا برون می‌آید از یخ

و شاهد زمین است

این صورت تکیده‌ی شفاف

با گوشواره‌ای که هنوز برق می‌زند و زخم گوشه‌ی دهانش را می‌تاباند

که قدمت جیغش را در تنهایی معین می‌دارد

و سرنوشتی را برش می‌زند تا این مسافر که هیچ‌کس صدایش را نمی‌شنود در خوابی که دیده می‌شود آن سو


باید درنگ می‌کردم وقتی لب‌هایم کرخت می‌شد

سرمای تازه بازوی راستم را نیز اذیت می‌کند

شاید سپیدی ِ بی‌آرام رامم کرده است

انگار چیزی دارد یخ می‌زند یا نمک می‌شود دوباره


اینجا نگاه ِ هیچ‌کس روشن نیست

باید برای دیدار همچنان چشمان قدیمی‌ام را حفظ کنم

و بازگردم رویا را تا آنجا که باید کم‌کم پایان پذیرد


وهم ِسپید در تن می‌دود

و سبزی ِ سیاه از رگه‌ها گاهی رد می‌شود

انبوهی نگاهی که ناگهان هجوم آورده ست دیدن را هولناک کرده‌است و وسوسه ی دیدن را افزوده است

در این زمین که از هر جایش سر برکرده است بلوط ِسپید یا مومیایی

یا صورتی دل ـ یخ

یا پیکره‌ای دل ـ نمک

و چشم را می‌کِشاند تا تبدیل کند

و این زن ِ شکسته که می‌بافد خود را یکنواخت تنها روبه‌رویش را می‌نگرد

می‌بیند آیا هرگز مقابلش را؟ می‌تواند اصلا ببیند؟


بیرون پنجره نگاهی‌ست که تاریکی ِ سحرگاهش را به روشنای این عصر کشانده‌است

می‌تابد خود را بر دست راستم که کم‌کم کرخت می‌شود

همچون نوشتنم از راست که سایه‌اش بر کاغذ دارد آرام می‌گیرد


باید چقدر می‌نوشتم تا چشمم بیارمد؟

باید چقدر چشم می‌گشودم، تا چشم گشاید او دوباره؟

و این زن ِ شکسته که اکنون به شیشه چسبیده است...

پلکم به هم می‌آید و د


مشفق کاشانی | نقش آرزو
مشفق کاشانی | نقش آرزو episode artwork
06/24/2026

▨ نام شعر: نقش آرزو

▨ شاعر: مشفق کاشانی

▨ با صدای: مشفق کاشانی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شبی گیسو به صبح روی ِ او ریخت

دل ِ من زین پریشانی فرو ریخت


بسی گوهر مرا از روزن ِچشم

به یاد ِلعل ِگوهرزای ِاو ریخت


شد از موج ِحوادث، نقش بر آب

دلم هر بار نقش ِ آرزو ریخت


متاب ای آفتاب از جام کامشب

صراحی خون در این بزم از گلو ریخت


گل ِ خوش رنگ بویم چون گذر کرد

به باغ از لاله و گل رنگ و بو ریخت


گذشت از مردمی، آنکس که از جهل

به پای ِمردم ِدون آبرو ریخت


ز تاب ِباده، آن خورشید‌ وَش دوش

به رخسار ِ چو مَه، اختر فرو ریخت


چه وجدی مشفق از عشق ِ غزالی

در این زیبا‌غزل طرحی نکو ریخت

عباس کی‌منش مشهور به مشفق کاشانی 

متخلص به مشفق


شهیار قنبری | عشق است
شهیار قنبری | عشق است episode artwork
06/23/2026

▨ نام شعر (ترانه): عشق است

▨ شاعر: شهیار قنبری

▨ با صدای: شهیار قنبری

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ــــــــــــــــــــــــ

باز این ترانه‌ها را عشق است

رخشِ سرخِ بادپا را عشق است


عشق درگیر غروبِ درد است

باز هم طلوعِ ما را عشق است


آی از خانه‌ی زخم و گریه

غربتِ بغض‌گشا را عشق است


آی از آب و هوای بی عشق

بادبانِ ناخدا را عشق است


اهل بی‌مرزترین دریا باش

آی، اهل همه‌جا را عشق است،


از غزل باختگان می‌ترسم

شعرهای بی‌هوا را عشق است،


ای قشنگِ سازها، آوازها

روزهای بی‌عزا را عشق است

▨ 

شهیار قنبری


رضا براهنی | آه! آن چند ثانیه باستر کیتون
رضا براهنی | آه! آن چند ثانیه باستر کیتون episode artwork
06/18/2026

▨ نام شعر: آه! آن چند ثانیه باستر کیتون

▨ شاعر: رضا براهنی

▨ با صدای: رضا براهنیر

♪ پالایش و تنظیم: شهروز

─────♪ ─────

پنجاه و پنج سال پیش که من کفش‌های دنیا را   پوشیدم

دنیا شروع کرد به چرخیدن   مثل نوار فیلم   در یک فضای مبهم و پر گرد و خاک

من مثل بازیگرانِ فیلم‌های صامت ِ پیش از حضور یافتنم در جهان   دویدم

با افتخار  و با سرعتی غریب

پنجاه و پنج سال پیش


اما تو، عشق! انگار پنجاه و پنج سال و چند ثانیه پیش از این   به «عالم باقی» شتافته بودی

چون مادری که چند ثانیه پیش از تولد فرزندش   می‌میرد

و بچّه سالم می‌ماند   اما چه سالمی!

بی‌آنکه مادرش او را نشانده باشد بر زانویش  و گونه‌هایش را بوسیده باشد   و دست‌هایش را لیسیده باشد

و بعد از این، یک نکته را همه می‌گویند: مادر، عین تو بود! سیبی دو نیم!

و عکس‌های آلبوم عشاق را نشانم دادند

-چون عکس‌های مادر ِ مرده که بعد از هزار ماه   هنگام احتضار نشانت دهند-

مسوّده‌های عشق  بی‌آنکه از خود آن عشق و عاشقی  خبری باشد


!آه،‌ آن چند ثانیه باستور کیتون!

هفتم آبان ۱۳۷۰ - تهران

از کتاب خطاب به پروانه ها، صفحه ۵۱


احمد شاملو | کسی را اعتراضی هست؟
احمد شاملو | کسی را اعتراضی هست؟ episode artwork
06/15/2026

▨ نام گردانه: کسی را اعتراضی هست؟

▨ شاعر: احمد شاملو

▨ با صدای: احمد شاملو

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ـــــــــــــــــ

...

(کسی را اعتراضی هست؟)

و در نعش‌کشی که به گورستان می‌رود

مردگانِ رسمی هنوز تقلایی دارند

و نبض‌ها و زبان‌ها را هنوز

از تبِ خشم تقلایی {کوبش و آتشی} هست.

...

دیری‌ است تا دَم بر نیاورده‌ام اما اکنون

هنگامِ آن است که از جگر فریادی برآرم

که سرانجام اینک شیطان که بر من دست می‌گشاید.

...

صفِ پیادگانِ سرد آراسته است

و پرچم

با هیبتِ رنگین

برافراشته.


تشریفات در ذُروه‌ی کمال است و بی‌نقصی است

راست در خورِ انسانی که برآنند

تا همچون فتیله‌ی پُردودِ شمعی بی‌بها

به مقراضش بچینند.

...

(کسی را اعتراضی هست؟) 

▨ 

احمد شاملو - ۲۰ تیرِ ۱۳۶۳ 

بخشی از شعر در جدال با خاموشی

از دفتر شعر «مدایح بی‌صله»

ـــــــــــــــ

پی‌نوشت اول: سه‌نقطه یعنی شعر در آنجا برش خورده و پیوسته نیست.

پی‌نوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخۀ چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد { } آمده است. 


نادر نادرپور | دیدار
نادر نادرپور | دیدار episode artwork
06/12/2026

▨ نام شعر: دیدار

▨ شاعر: نادر نادرپور

▨ با صدای: نادر نادرپور

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

من او را دیده‌بودم

نگاهی مهربان داشت

غمی در دیدگانش موج می‌زد

که از بختِ پریشانش نشان داشت


نمی‌دانم چرا هر صبح، هر صبح

که چشمانم به بیرون خیره می‌شد

میان مردمش می‌دیدم و باز

غمی تاریک بر من چیره می‌شد


شبی در کوچه‌ای دور

از آن شب‌ها که نور آبی ماه

زمین و آسمان را رنگ می‌کرد

از آن مهتاب شب‌های بهاری

که عطر گل فضا را تنگ می‌کرد

در آنجا، در خَمِ آن کوچه‌ی دور

نگاهم با نگاهش آشنا شد

به یک دَم آن‌چه در دل بود گفتیم

سپس چشمان ما از هم جدا شد

از آن شب دیگرش هرگز ندیدم

تو پنداری که خوابی دلنشین بود


به من گفتند او رفت

نپرسیدم چرا رفت


ولی در آن شب بدرود، دیدم

که چشمانش هنوز اندوهگین بود

▨ 

نادر نادرپور از کتاب: شعر انگور


فریدون مشیری | آزادی (پشه‌ای در استکان)
فریدون مشیری | آزادی (پشه‌ای در استکان) episode artwork
06/07/2026

▨ نام شعر: آزادی (پشه ای در استکان)

▨ شاعر: فریدون مشیری

▨ با صدای: فریدون مشیری

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ـــــــــــــــــ

پشّه‌ای در استکان آمد فرود

تا بنوشد آنچه واپس مانده بود


کودکی از شیطنت بازی‌کنان

بَست با دستش دهانِ استکان


پشّه دیگر طعمه‌اش را لب نزد

جَست تا از دامِ کودک وارهد


خشک‌لب می‌گشت حیران، راه‌جو

زیر و بالا، بسته هر سو راهِ او


روزنی می‌جُست در دیوار و در

تا به آزادی رسد بار دگر


هرچه بر جستِ تکاپو می‌فزود

راهِ بیرون رفتن از چاهش نبود


آنقدر کوبید بر دیوار سَر

تا فرو افتاد خونین بال و پر


جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ

لیک آزادی گرامی‌تر عزیز

فریدون مشیری


م. آزاد | تو را با چه نامی بخوانم؟
م. آزاد | تو را با چه نامی بخوانم؟ episode artwork
06/03/2026

▨ نام شعر: تو را با چه نامی بخوانم؟

▨ شاعر: م. آزاد (محمود مشرف آزاد تهرانی)

▨ با صدای: م. آزاد (محمود مشرف آزاد تهرانی)

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ــــــــــــــــــــــــ

تو را دوست دارم

تو را با همین چشم‌های هراسان

تو را دوست دارم

تو را در زمستانِ بیداد

تو را ای صدایِ صداها

تو را ای خیالِ رهایی

در این شب که یلداست

در این عسرت، این وهم، این بی‌پناهی


تو را با چه نامی بخوانم؟

به نامی که زیباترین است،

نامی که داری؟

بخوانم تو را بختِ بیدار

بنامم تو را روشنی، روشنایی؟

تو را ماه

تو را مهر

تو را مهربان، مهربانی؟

تو را با چه نامی بخوانم؟

▨ 

م. آزاد


احمد شاملو | ماهی
احمد شاملو | ماهی episode artwork
06/02/2026

▨ نام شعر: ماهی

▨ شاعر: احمد شاملو

▨ با صدای: احمد شاملو

▨ پالایش و تنظیم: شهر وز کبیری

ـــــــــــــــــ

من فکر می‌کنم

هرگز نبوده قلبِ من

اینگونه

گرم و سُرخ:


احساس می‌کنم

در بدترین دقایقِ این شامِ مرگ‌زای

چندین هزار چشمه‌ی خورشید

در دلم

می‌جوشد از یقین؛

احساس می‌کنم

در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأس

چندین هزار جنگلِ شاداب

ناگهان

می‌روید از زمین.

آه ای یقینِ گم‌شده، ای ماهیِ گریز

در برکه‌های آینه لغزیده توبه‌تو!

من آبگیرِ صافی‌ام، اینک! به سِحرِ عشق؛

از برکه‌های آینه راهی به من بجو!

من فکر می‌کنم

هرگز نبوده

دستِ من

این سان بزرگ و شاد:


احساس می‌کنم

در چشمِ من

به آبشرِ اشکِ سُرخ‌گون

خورشیدِ بی‌غروبِ سرودی کشد نفس؛


احساس می‌کنم

در هر رگم

به هر تپشِ قلبِ من

کنون

بیدارباشِ قافله‌یی می‌زند جرس.

آمد شبی برهنه‌ام از در

چو روحِ آب

در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسویِ خیسِ او خزه‌بو، چون خزه به‌هم.


من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس:

«ــ آه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم!»

▨ 

احمد شاملو - ۱۳۳۸

از دفتر شعر باغ آینه


هوشنگ ابتهاج | پرنده می‌داند
هوشنگ ابتهاج | پرنده می‌داند episode artwork
05/29/2026

▨ نام شعر: پرنده می‌داند

▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج (سایه)

▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج (سایه)

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــــــــــــــ

خیال دلکش پرواز در طراوت ابر

به خواب می‌ماند

پرنده در قفس خویش

خواب می‌بیند

پرنده در قفس خویش

به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد

پرنده می‌داند

که باد بی‌نفس است

و باغ تصویری‌ست

پرنده در قفس خویش

خواب می‌بیند

هوشنگ ابتهاج

متخلص به ه.الف سایه


احمد شاملو | وارتان سخن نگفت (مرگ نازلی)
احمد شاملو | وارتان سخن نگفت (مرگ نازلی) episode artwork
05/27/2026

▨ نام شعر: وارتان سخن نگفت (مرگ نازلی)

▨ شاعر: احمد شاملو

▨ با صدای: احمد شاملو

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ـــــــــــــــــــــــــ

« وارطان! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.

در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر.

دست از گمان بدار!

با مرگِ نحس پنجه میفکن!

بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار…»


وارطان سخن نگفت،

سرافراز

دندان خشم بر جگرِ خسته بست و رفت



« وارطان ! سخن بگو!

مرغ سکوت، جوجه‌ی مرگی فجیع را

در آشیان به بیضه نشسته ست!»

وارطان سخن نگفت،

چو خورشید

از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت...



وارطان سخن نگفت

وارطان ستاره بود:

یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت...


وارطان سخن نگفت

وارطان بنفشه بود

گل داد و

مژده داد: «زمستان شکست!»

و

رفت…


▨ 

احمد شاملو

زندان قصر ۱۳۳۳

از دفتر شعر هوای تازه


علی وافی | خرده مگیرید
علی وافی | خرده مگیرید episode artwork
05/23/2026

▨ شعر: خرده مگیرید

▨ شاعر: علی وافی

▨ با صدای: علی وافی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــــــ

سجاده نهادیم به ما خرده مگیرید

میخانه گشادیم به ما خرده مگیرید


از وعدە‌ی وصلی که به شیرینیِ عمر است

گر خوش‌دل و شادیم به ما خرده مگیرید


ما برگ درختان خزان‌گیر زمانیم

بازیچە‌ی بادیم به ما خرده مگیرید


گر بر سخن دشمنِ مِی، لحظه‌ی اندرز (بر سر منبر)

وقعی ننهادیم به ما خرده مگیرید


ماندیم گر از قافلە‌ی شوق‌سواران

مجروحِ جهادیم به ما خرده مگیرید


ور در ره امید و به امید رهایی

از پای فتادیم به ما خرده مگیرید


دل‌سوخته لب‌دوخته فریاد نمودیم

ما تشنە‌ی دادیم به ما خرده مگیرید


چون وافیِ آواره ز کوی و وطن خویش

همخانە‌ی بادیم به ما خرده مگیرید

علیرضا پوربزرگ وافی

متخلص به وافی

ــــــــــــــــــــــ

علی وافی یکی از مهم‌ترین شاگردان استاد شهریار به شمار می‌رود و سبک سرایش او نیز به شهریار نزدیک است.


احمد شاملو | همه‌ی زندگی من
احمد شاملو | همه‌ی زندگی من episode artwork
04/12/2026

▨ قطعه: همهٔ زندگی من

▨ صدای: احمد شاملو #احمد_شاملو

♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ــــــــــــــ

پی‌نوشت: این مصاحبه در واقع برشی از مستند «این بامداد خسته» است. فیلمی از جناب آقای فرشاد فداییان.


یدالله رویایی | دلتنگی ۱۲
یدالله رویایی | دلتنگی ۱۲ episode artwork
04/06/2026

▨ نام شعر: دلتنگی ۱۲

▨ شاعر: یدالله رویایی

▨ با صدای: یدالله رویایی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ــــــــــــــــ

قلبی میان ما می زد

 قلبی میان ما زده‌ می‌شد

 كه ناگهان

 ما را از آن اطاقك مأنوس بردند

 دیوارهای زندان

تا كوچه‌ای نسازند

از پهنا می رفتند

 آن سوی پنجره

 هر سرفه‌ای كه عابر می كرد

 یك كارد از ستاره می‌افتاد

 این‌سویِ پنجره

 هر ۲۴ ساعت یكبار

 یك تازیانه از تقویم

 برمی‌خاست

قلبِ درشتِ سنگ نمی‌زد

 و برگ

جز در میان باران،

 از قلب خود صدای تپیدن نمی‌شنید

 تقویم و تازیانه

و دیوارهای پهن

 ما را از آن اتاقك مأنوس

 تا ۲۴ سرفه

 تا ۲۴ كارد

 بدرقه كردند.

یدالله رویایی

سال ۱۳۳۳ - در زندان

از دفتر شعر «دلتنگی ها»

ــــــــــــ

پی‌نوشت: به علت سانسور، این شعر در برخی چاپ ها دلتنگی شماره ۱۱ است


بهرام بیضایی | ز گهواره تا گور زور است و زور
بهرام بیضایی | ز گهواره تا گور زور است و زور episode artwork
02/27/2026

▨ نام شعر: ز گهواره تا گور زور است و زور

▨ شاعر: بهرام بیضایی

▨ با صدای: بهرام بیضایی

♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری 

ــــــــــــــــ

این شعر در رثا و بزرگ‌داشتِ سیمین بهبهانی سروده شده است.

ــــــــــــــــ

ز گهواره تا گور زور است و زور

خداوند زورا در افتی به گور


به نفرین چرا باید آغاز کرد

به اشک از چه داری دو چشمِ نمور


هنر نیست نفرینِ نامردمان

تو در مویه، ایشان به جشن و سرور


پیِ گور خود رفت چابک‌سوار

بدان دخمه بردش پیِ خویش گور


به سیمین بگو ای که نامت بلند

که هم‌تای خویشی و از خویش دور


گشودی سخن را درِ بسته‌ای

ز خورشید گفتی و از موشِ کور


ز گورت کشیدند، گوری دگر

چنان مرده‌دزد و چنان مرده‌شور


که این گوربانان ز مرگ آمدند

به مرگ‌اند زنده، به مرگ‌اند جور


چه رنجی و نالی و سوزی به درد

مرنج و مسوز و منال و مشور


خدای سخن را مگر گور بود

از این بی‌هنر لشگرِ سلم و تور


مگر قره‌العین در چاه نیست

که باز آیدش چه‌چه از چاهِ دور


شبی مرگبار است پر تندرخش

نه پیداست سوگ و نه پیداست سور


سفید است چشمِ شبِ روسیاه

پدر دشنه زد در {بر} جگرگاهِ پور


یکی بت شکستند و خود بت شدند

تن از تب بسوزانَدَم چون تنور


که گورِ جوانان برآورده‌اند

چه آهو به دام و چه ماهی به تور


نگفتند موری که دانه‌کش است

نگفتند آیا میازار مور


گذشت آن‌که مردم بخوانی رمه

گذشت آن‌که مردم ببینی ستور


چنین است انجام آن خوابِ خوش

که شب گربه آمد به چشم آن سمور


چه نالی که گیتی چنین هم نماند

خرد آمد آری‌و بشکست زور


ز خونِ سیاوش برآمد نهال

که گرسیوزش کُشت و تیغِ دَمور


ندیدند یاران و کی می‌رسد

که پرده براندازد از خویش هور


چه شیرین سرودی شود روزِ تلخ

چه شوری در افت


منوچهر آتشی | غربت
منوچهر آتشی | غربت episode artwork
02/27/2026

▨ نام شعر: غربت

▨ شاعر: منوچهر آتشی (سرنا)

▨ با صدای: منوچهر آتشی

♬ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــــــــ

در کوره‌ راه ِ گندم

آن جفت شادبال ِ سبک‌ پا را می‌بینی؟

آن جفت ِ بال در بال

که در گذار ِ خود

گلبرگ‌های سرخ شقایق را

مثل هزار گله‌ی پروانه

از خواب ِ سرخ ِ رنگ

بیدار می‌کنند؟


آن زائران مشهد ِ دیدار

آن آهوان رعنا

آن جفت پارسا را می‌بینی؟


اینجا ولی هنوز

از انبوه وهم خویش

چشم مرا به حیرت می‌کاوی

و در کویر دور نگاهم

طرحی به جز گریز نمی‌یابی

شعر غربت

از دفتر شعر آواز خاک


شمس لنگرودی | بفرمایید آقایان
شمس لنگرودی | بفرمایید آقایان episode artwork
02/24/2026

▨ نام شعر: بفرمایید آقایان

▨ شاعر: شمس لنگرودی

▨ با صدای: شمس لنگرودی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــ

بفرمایید آقایان

بعد از جنگ

به جز انسان خوراکی دیگری نداریم

پُرسِ ماهیچه

قلبِ سرخ‌دشده

از نوعِ مسافرِ تازه‌رسیده


بجنگید آقایان

بجنگید و حوض خانه‌تان را از غرق‌شدگان پُر کنید

مهمانان زیادند

و شما که شناگرِ ماهری هستید

و غرق‌شدگان را به نام کوچکشان می‌شناسید

بجنگید آقایان


مشتری‌های زبان‌شناسی داریم

که فرق بره و گرگ را خوب می‌شناسند

اینجا قیمت انسان 

ارزان‌تر از فیله‌ی مرغ است

بفرمایید سرد می‌شود

شمس لنگرودی

از دفتر شعر درون شدم از دری که نیست


علی باباچاهی | امضای یادگاری
علی باباچاهی | امضای یادگاری episode artwork
02/23/2026

▨ نام شعر: امضای یادگاری

▨ شاعر: علی باباچاهی

▨ با صدای: علی باباچاهی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

شنیدن شعر با صدای شاعر

ــــــــــــــــ

زیرِ همین چند سطرِ گلِ سرخ را امضا کن

و نام و نام ‌خانوادگی‌ات را هم بنویس

بیست‌وچند سال دیگر از اینجا که می‌گذری

من که نباشم

تمامِ حیاط را پوشانده است.


امضای یادگاری برای همین‌جور چیزهاست

چشم‌هایت را در آینه امضا می‌کنی

و دست‌هایت را در پنجره‌ای رو به غروب

            برای بیست‌وچند سالِ بعد.


من که نباشم قطار از سرعتش می‌کاهد

اما نمی‌ایستد

تو به ناچار پشت همین چیزهای امضا شده

پنهان می‌شوی

هوا را امضا می‌کنی

و به جای چند سطرِ گلِ سرخ

                     دود و سوت و

                           چرخ‌های قطار را.


باید دوباره زاده شوی

حالا که بیست‌وچند سال گذشته ست

در بیست‌وچند سال بعد

باید دوباره

اما افق‌های در سرعتِ قطار

تعطیل است

شماره‌تلفنی هم در کار نیست

شخصاً مراجعه کن

شماره‌پلاکی هم

من برمی‌دارم

تو شخصاً سکوت کن

و نام و نامِ خانوادگی‌ات را هم

و زیر چرخ‌های قطار

قطار از سرعتش می‌کاهد اما


تو باید

پشتِ چند سطرِ گلِ سرخ

پشتِ چشم‌های در آینه ‌امضا شده

پنهان شوی

امضا همین که خشک شود

پشت سرِ عکس‌ها و عبارت‌ها

از رودخانه بگیر

       تا قطار که از سرعتش

از پنجره‌های رو به غروب

        تا هرچه نمی‌دانی از کجا را پیدا می‌کنی

در بیست‌وچند سال بعد

مرا پیدا می‌کنی

شماره‌تلفنی در کار نیست

افق‌های ناشناخته تعطیل است

من برمی‌دارم

تو شخصاً سکوت کن.

علی باباچاهی

دی ماه ۱۳۷۴

─────♬ ─────

شعر با صدای شاعر | @schahrouzk



بکتاش آبتین | فرشته‌ خانوم
بکتاش آبتین |  فرشته‌ خانوم episode artwork
02/21/2026

▨ نام شعر: فرشته خانم

▨ شاعر: بکتاش آبتین

▨ با صدای: بکتاش ابتین

♬ از آلبوم: او یک فرشته بود

♬ پالایش و تنظیم از بنده نیست

ــــــــــــــــ

جوراب‌های دخترم را بخیه می‌زنم

زنم!

گاهی عروسکم

گاهی چند روز

پیراهن چرکم که چسبیده‌ام به تنم!

عصبانی‌ام شبیه رگ‌های گردن مادرم

و می‌لرزم شبیه هق‌هق‌ شانه‌های دخترم!

می‌رقصم

در آینه می‌رقصم با خودم

با اولین عشقم که نیست

و خاطره‌ها گریه می‌کنند در دامنم!

هزاردستانم

با یک دست کیف دخترم هستم غذای سوخته‌ام

با یک دست جاروبرقی‌ام

و اگر برق نباشد

تاریک است که پاهای بسیاری در من روشن می‌شود!

جاروگرم! هزارپایم! خدا می‌داند که چه جانوری هستم! [جاروگرم! هزارپایم! خدا می‌داند چه جانوری هستم!]

اما نگو که کثیفم که نیستم

که اگر پیراهن خونی به تن دارم

کسی را جز خودم نکشته‌ام

و نگو کثیفم که نیستم اما لخت می‌گویم

همیشه در من آشغال‌هایی

با اتومبیل‌های تمیز دور زده‌اند!

بوقم اتومبیلم سرهای برگشته بر من

منم!

صندلی‌ام! برای هر پیشنهادی پایه‌ام!

خیالت تخت از راه که برسم تختم!

درد نمی‌فهمم به قول تو بدبختم!

بر صورتم سیلی، تنها صداست که می‌ماند

جای زخم بر پیراهنم!

و دکمه‌هایم همه پاره است

صبورم شبیه دختر اعراب

زنده به گورم!

و قافیه‌ها همگی مثل من هرزه‌اند!

صدای آه خودش را در من کش می‌دهد

و چه می‌دانم که تو از من چه می‌دانی

که کفش‌های پاشنه‌بلندم

بر پله‌ها چرا جیغ می‌کشند؟ چرا؟....

]بر پله‌ها چرا جیغ می‌کشد؟ چرا؟....]

گاهی لحظات امام‌زاده‌ای در من است!

وقتی گریه می‌کنم چادر نمازم! مادرم هستم

به تو تهمت می‌زنم پدرم هستم!

و چند مشت توی دهانم...

کلید می‌شود دندان‌های مادرم بر قفل دنیا

که بر لولای تنم جز دربه‌دری نمی‌چرخید خاک بر سرم

سنگ قبرم!

همیشه در شیون زندگی دارم

و هر روز

انگشت‌های مردی فاتح

فاتحه می‌خواند بر تنم!

هر که اشاره می‌کند منم!

هزار اسم دارم هر نامی که می‌شنوم بر می‌گردم!

مهتابم ستاره‌ام سحرم

تا صبح نمی‌خوابم شبم!

و هزار اسم دیگر باز منم!

فقط گاهی در شناسنامه و در رویای مادرم

فرشته‌ام!

نیستم؟!

▨ 

بکتاش آبتین

از مجموعه شعر «در میمونِ خودم پدربزرگم»


سیمین بهبهانی | ای شهر
سیمین بهبهانی | ای شهر episode artwork
02/19/2026

▨ نام شعر: ای شهر

▨ شاعر: سیمین بهبهانی

▨ با صدای: سیمین بهبهانی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ـــــــــــــــــــــــ

ای شهر! ز خط می‌شویند دیوار خیابانت را 

تا باد نخواند زین پس اوراق پریشانت را

 

مغزِ در و دیوارت را از حافظه عریان خواهند 

تا یاد نیارد زین‌پس غمنامه‌ی حرمانت را

 

دیروز چنان می‌دیدم, امروز چنین می‌بینم 

آن یاوه‌نویسانت را، این یاوه‌زدایانت را

 

دیروز چه محنت بردی, جان خستی و تن آزردی 

هر لقمه که رنگین خوردی خون بود خورش نانت را

 

شب‌های سیه‌پوشت را دیدند و چه اندیشیدند 

کز حجله چراغان کردند هر گوشه‌ی ویرانت را

 

بس دسته‌ی گل کز نکهت در گور نمی‌گنجیدند 

این است که پرگل کردند گنجایشِ میدانت را


در خونِ هزاران کودک پرورده شد از نمناکی 

این شوره که می‌پوساند دیواره‌ی زندانت را

 

ای شهر! ز خط می‌شویند وز هرچه غلط می‌شویند 

چون نقره جلا می‌بخشند بام و در و ایوانت را


گر خونِ هزاران سروت در پای هدر پاشیده ست 

خوشدستیِ سروآرایان پرداخته تاوانت را


باور کنم آیا؟ باور؟ این طرفه که اکنون دیگر 

فرماندهِ ویرانی‌ها دارد سر عمرانت را؟ 

▨ 

سیمین بهبهانی

فروردین ۱۳۷۲


بر دار کردن حسنک | صدای محمود دولت‌آبادی
بر دار کردن حسنک | صدای محمود دولت‌آبادی episode artwork
02/16/2026

▨ قطعه: بر دار کردن حسنک از تاریخ بیهقی

▨ نویسنده: ابوالفضل بیهقی

▨ با صدای: محمود دولت‌آبادی #محمود_دولت‌آبادی

♬ کارگردان صوتی: شهروز کبیری


اسماعیل خویی | رباعیات ۲
اسماعیل خویی | رباعیات ۲ episode artwork
01/30/2026

▨ نام شعر: منتخبی از رباعیات خویی - بخش دوم

▨ شاعر: اسماعیل خویی

▨ با صدای: اسماعیل خویی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــــــــ

من با تو نگویم که چه یا چون بنویس

از حالِ درون یا که ز بیرون بنویس

بنویس بدان چه‌ت آید از دل، یعنی

ای شاعرِ قتل‌عام، با خون بنویس

▨ 

چون گام در این خانه‌ی شر بگذارید

انگار که گام در سقر بگذارید

آنجا که سرود دانته که‌ای آمدگان

امیدِ نجات، پشتِ در بگذارید

▨ 

اندوهِ هزارساله دارم در دل

ای کاش نبینَدَم غمِ دیگر دل

من پیرترم هزار سالی امروز

با داغِ هزارها جوانم بر دل

▨ 

با این‌همه خون که از تَنَش گشت روان

رفته‌ست ز اندامِ وطن توش و توان

با این‌همه باش تا ز جا کنده شود

سیلابه‌ی شیخ‌اوژنِ جان‌های جوان

▨ 

از کینه و بغض و خشم آکنده شدیم

بر مرکبِ انقلاب تازنده شدیم

فریاد زدیم: شاه مردم‌خوار است

شیخ آمد و ما ز شاه شرمنده شدیم

▨ 

اسماعیل خویی


اسماعیل خویی | رباعیات ۱
اسماعیل خویی | رباعیات ۱ episode artwork
01/29/2026

▨ نام شعر: منتخبی از رباعیات خویی - بخش اول

▨ شاعر: اسماعیل خویی

▨ با صدای: اسماعیل خویی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــــــــ

دو بیتی‌هایی که در این بخش می‌شنوید، عمدتا به افتخار مهدی اخوان ثالث (م.امید) و دیدن دوباره‌ی او سروده شده است.

ــــــــــــــــــــــــ

گفت آزادی، گفتمش میرِ من است

گفتا شادی، گفتم اکسیرِ من است

گفت آینده، گفتم آنک پسرم

گفتا که امید، گفتم او پیرِ من است

▨ 

جان‌پاره‌ی دل‌نوازی از میهنِ من

می‌آید و جان فزاید اندر تنِ من

می‌آید و من چنان به خود می‌آیم

که انگار به من باز می‌آید منِ من

▨ 

نه‌ز حشمت و نه‌ز حکمت و نه‌ز جادوی ما

کز لطفِ خود است رامِ ما آهوی ما

نومیدی ما لاف و گزاف است و دروغ

وقتی که امید خود می‌آید سوی ما 

▨ 

یک دشت مزار و جانِ غم‌باره‌ی من

آن میهن من، این منِ آوراه‌ی من

با این همه تا امید باشد، گو باش

صد خنجر زخم و دلِ صد پاره‌ی من

▨ 

خورشید اگرچه ناپدید آمده است

یک گوشه از آفاق سپید آمده است

گوید دل من که: ناامید آمده‌آم

گویم: دلِ من مگو! امید آمده است!

▨ 

نیمی بیم است زندگی، نیم امید

زاید ز امید بیم و، از بیم امید

ور زان که خلاف آمدِ این می‌جویی

بنگر که من آمدم پس از میم امید

اسماعیل خویی


ایرج جنتی عطایی | خانه سرخ است
ایرج جنتی عطایی | خانه سرخ است episode artwork
01/25/2026

▨ نام شعر (ترانه): خانه سرخ است

▨ شاعر: ایرج جنتی‌عطایی

▨ با صدای: ایرج جنتی‌عطایی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ـــــــــــــــــ

خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است

باری از خون پهنه‌ی برزن و میدان سرخ است


دِه به دِه پرچم خشم است که بر می‌خیزد

مزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ است


تا گلِ خونیِ فریاد در این باغستان

ساقه از ضربه‌ی شلاقِ زمستان سرخ است


وحشتی نیست از انبوهِ مسلسل‌داران

تا در این دشت، غرورِ کینه‌داران سرخ است


رو سیاه است اگر این شبِ مردم‌کشِ بد

تا دمِ صبحِ وطن سینه‌ی یاران سرخ است


با تو سرسبزی از ایثار سیه‌پوشان است

ای مسلّط! دستت از خون شهیدان سرخ است!

ایرج جنتی‌عطایی


ابولقاسم حالت | بر لب شطّ العرب
ابولقاسم حالت | بر لب شطّ العرب episode artwork
01/17/2026

▨ نام شعر: بر لب شطّ العرب

▨ شاعر: ابولقاسم حالت

▨ با صدای: ابولقاسم حالت

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــ

هر زمان بر لبِ شطّ العرب افتد گذر من

آرد آن منظره یکباره تو را در نظر من


با تو روزی لبِ شط بودم و زان پس به همه شب

بی‌تو شطّ دگری می‌رود از چشمِ ترِ من


سحری پیش تو شب کردم و افسوس کزآن پس

روزها رفت که بی‌رویِ تو شب شد سحرِ من


شاخ هر نخل بَری داده و من نخلِ امیدم ندهد بَر

مگر آن‌دم که تو آیی به برِ من


قمر و شمس به شکل تو در آیند به چشمم

زآن که دانند تو هم شمسِ منی هم قمر من


خبرم هست که از خانه‌ی من با خبری تو

خبرم نیست که بهرِ چه نگیری خبر من


رحم اگر بر منِ بی‌دل نکنی، رحم به خود کن

زان که ترسم زَنَد آتش به تو سوزِ جگر من 


در تو روزی اثری می‌کند این شعر، ولیکن

دیگر آن روز نمانده‌ست ز من جز اثر من


دولت وصل نیاورده هنوزت به بر من

لیک، هجرانِ تو آورده بلاها به سرِ من                

ابوالقاسم عبداللَّه فرد

متخلص به حالت

تیر ماه ۱۳۲۷ - آبادان


سیمین بهبهانی | هی قرص هی دوا بس کن
سیمین بهبهانی | هی قرص هی دوا بس کن episode artwork
01/12/2026

▨ نام شعر: هی قرص هی دوا ول کن 

▨ شاعر: سیمین بهبهانی

▨ با صدای: سیمین بهبهانی

♪ پالایش و تنظیم: شهروز

────── ♪ ──────

هی قرص، هی دوا، بس کن! این زندگی ست؟ آری؟ نه

بهبود ِ جسم ِ ویران را هیچ انتظاری داری؟ نه


فردا چگونه خواهد بود؟ دنیا درست خواهد شد؟

خورشید رقص خواهد کرد، در عین سوگواری؟ نه


مهتاب در سرابُستان، هر شب حریر خواهد بافت؟

صبح از کرانه خواهد تافت، با شال نقره کاری؟ نه


فقر و فساد و فحشا را، از این خرابه خواهی راند؛

تا عیش و امن و تقوا را، سوی سرا بیاری؟ نه


مقتوله‌های مسکین را ، کز بُضع* خویش نان خوردند

بر گور اگر گذر کردی، نان ِ دگر گذاری؟ نه


هی قرص، هی دوا، بس کن، این شرق شرق ِشلاق است

هر ضربه را، یقین دارم؛ با نبض می‌شماری، نه؟


هی نغمه‌ساز آزادی، می‌بینمت که بیماری

نه نه نمی‌توانی تا، دستی ز دل برآری. نه


بالابلند ِ پویا را، ننگ است ضعف و بیماری

گر آخرین دوا خواهی؛ مرگ است و شرمساری نه


برخیز و چهره رنگین کن؛ تا باز نوجوان باشی

پیش عدوی بدخواهت خواری مباد و زاری نه


در آخرین نبرد ای زن! فرمان‌پذیز ِ آتش باش

دست ِ به خود گشودن هست، گر پای ِ پایداری نه

▨ 

سیمین بهبهانی، نیمای غزل ِایران

————-

* بضع؛ با ضمه ب و سکون ض به معنی آلت تناسلی زن است.


شهریار | ای آفتاب هاله‌ای از روی ماه تو
شهریار | ای آفتاب هاله‌ای از روی ماه تو episode artwork
01/07/2026

▨ نام شعر: ای آفتاب هاله‌ای از رویِ ماهِ تو 

▨ شاعر: شهریار

▨ با صدای: شهریار

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــ

ای آفتاب هاله‌ای از رویِ ماهِ تو

مَه بر لبِ افق؛ لبه‌ای از کلاهِ تو


لرزنده چون کواکبِ گاهِ سپیده‌دم

شمعِ شبی سیاهم و چشمم به راه تو


کی می‌رسی به پرچمِ خونینِ چون شفق

خورشید و مه سَری به سنانِ سپاه تو


ای دل! فریبِ جادویِ مهتاب‌شب مخور

زلفش کشیده نقشه‌ی روزِ سیاهِ تو


آنکو لهیبِ دوزخش {آتش} از رو نمی‌بَرَد

اندیشه‌ای کند مگر از دودِ آه تو


گر اشکِ توبه‌ات به دواتِ مَلَک نریخت

بگذار پای من بنویسد گناهِ تو


شاها به خاک‌پایِ تو گل‌ها شکفته‌اند

ما هم یکی شکسته و مسکین گیاهِ تو


من رویِ دل به کعبه‌ی کویِ تو داشتم

کآمد ندای غیب که این است راهِ تو


یک نوکِ پا به چادرِ چوپانیَم بیا

کز دستچینِ لاله کنم تکیه‌گاهِ تو


آیینه سازمت همه‌ی چشمه‌سارها

وز چشمِ آهوان بنوازم نگاهِ تو


بعد از «نوای» خواجه‌ی شیراز، شهریار

دل بسته‌ام به ناله‌ی سیمِ سه‌گاه تو

سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی

متخلص به شهریار

ــــــــــــــــ

پی‌نوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخه‌ی چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد {} آمده است.


سعید سلطانپور | با کشورم چه رفته است
سعید سلطانپور | با کشورم چه رفته است episode artwork
12/30/2025

▨ نام شعر: با کشورم چه رفته است؟

▨ شاعر: سعید سلطانپور

▨ با صدای: سعید سلطانپور

 ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ــــــــــــــــ

به یاد سعید سلطانپور که از جشن عروسی به ضیافت مرگ رفت.

ــــــــــــــــ

با کشورم چه رفته است؟

با کشورم چه رفته است

که زندان‌ها

از شبنم و شقایق

سرشاراند

و بازماندگانِ شهیدان

- انبوه ابرهای پریشان و سوگوار -

در سوگِ لاله‌های سوخته می‌بارند؟

با کشورم چه رفته است

که گل‌ها هنوز سوگوارند [داغدارند]؟


با شورِ گردباد

آنک

منم که تفته‌‌تر از گردبادها

در خارزارِ بادیه می‌چرخم

تا آتشِ نهفته به خاکستر

آشفته‌تر ز نعرهٔ خورشید‌های «تیر»

از قلبِ خاک‌‌های فراموش سرکشد

تا از قناتِ حنجره‌ها

فوجِ [موجِ] خشم و خون

روی غروبِ سوختهٔ مرگ پر کِشد.


این نعرهٔ من است

این نعرهٔ من است

که روی فلات می‌‌پیچد

و خاک‌‌های سکوتِ زمانهٔ تاریک را می‌‌آشوبد

و با هزار مشتِ گران

بر آب‌‌های عمان می‌کوبد

این نعرۀ من است که می‌‌روبد

خاکسترِ زمان را از خشمِ روزگار


بعد از تو ای

ای گلشنِ ستارهٔ دنباله‌دارِ اعدامی!

ای خسروِ بزرگ!

که برق و لرزه در ارکانِ خسروان بودی

ای آخرین ستاره!

خونین‌ترین سرور!

در باغِ ارغوان

در ازدحامِ خلق

در دوردست و نزدیک

من هیچ نیستم

جز آن مسلسلی که در زمینۀ یک انقلاب می‌گذرد

و خالی و برهنه و خون‌آلود

سهم و سترگ و سنگین

در خون توده‌‌های جوان می‌‌غلتد

تا مثلِ خار سهمناک و درشتی

- روییده بر گریوهای گلِ سرخ -

آینده را

بماند

در چشمِ روزگار

یادآور شهادتِ شوریدگانِ خلق

بر [در] ارتشِ مهاجمِ این نازی،

این تزار.


ای خشم ماندگار!

ای خشم!

خورشید انفجار، ای خشم!

تا جوخه‌‌های مخفیِ اعدام

در جامه‌‌های رسمی

آنک

آنک هزار لاش‌خوار، ای خشم!

مثل هزار توسنِ یال‌افشان

خون شیهه بسته است

بر این ویران

دیگر ببار

ببار ای خشم!

ای خشم!

چون گدازهٔ آتشفشان ببار

روی شبِ شکستهٔ استعمار.


اما دریغ و درد

که «جبریل»‌‌های «او»

با شهپر سپید

از هر طرف فرود می‌‌آیند

و قلبِ عاشقانِ زمان را

با چشم و چنگ و دند


Iman Biavarim V2
Iman Biavarim V2 episode artwork
12/28/2025

▨ نام شعر: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد (کامل)

▨ شاعر: فروغ فرخ‌زاد

▨ با صدای: یاسمن زعفرانلو

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ــــــــــــــــ

و این منم

زنی تنها

درآستانه‌ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست‌های سیمانی.


زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دیماه است

من راز فصل‌ها را می‌دانم

و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم

نجات‌دهنده در گور خفته است

و خاک، خاک پذیرنده

اشارتی‌ست به آرامش


زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.


در کوچه باد می‌آید

در کوچه باد می‌آید

و من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم

به غنچه‌هایی با ساق‌های لاغر کم‌خون


و این زمان خسته‌ی مسلول

و مردی از کنار درختان خیس می‌گذرد

مردی که رشته‌های آبی رگ‌هایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده‌اند

و در شقیقه‌های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می‌کنند

- سلام

- سلام

و من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم.


در آستانه‌ی فصلی سرد

در محفل عزای آینه‌ها

و اجتماع سوگوار تجربه‌های پریده‌رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت


چگونه می‌شود به آن کسی که می‌رود اینسان

صبور،

سنگین،

سرگردان،

فرمان ایست داد.

چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت

زنده نبوده‌است


در کوچه باد میآید

کلاغهای منفرد انزوا

در باغ‌های پیر کسالت میچرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقیری دارد.


آنها تمام ساده‌لوحی یک قلب را


با خود به قصر قصه‌ها بردند

و اکنون

دیگر چگونه یک نفر به رقص برخواهد خاست

و گیسوان کودکیش را

در آب‌های جاری خواهد ریخت

و سیب را که سرانجام چیده‌است و بوئیده‌است

در زیر پا لگد خواهد کرد؟


ای یار، ای یگانه‌ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند.

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده

نمایان شد


انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ‌های تازه که در شهوت نسیم نفس می‌زدند


بهرام بیضایی | سرو ازاده
بهرام بیضایی | سرو ازاده episode artwork
12/27/2025

▨ قطعه: سرو آزاده

▨ روایت و صدای: بهرام بیضایی #بهرام_بیضایی

♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری


شاید آنچه بر سر سرو آزاده آمد به نوعی همان سرنوشت تلخی باشد که روزگار معاصر با این نابغه‌ی هنر، بهرام بیضایی کرد.


سعدی | شب فراق که داند که تا سحر چند است
سعدی | شب فراق که داند که تا سحر چند است episode artwork
12/25/2025

▨ نام شعر: شب فراق که داند که تا سحر چند است

▨ شاعر: حضرت سعدی

▨ با صدای: ارژنگ آقاجری

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ـــــــــــــــــــــــــ

شبِ فراق که داند که تا سحر چندست

مگر کسی که به زندانِ عشق در بندست


گرفتم از غمِ دل راه بوستان گیرم

کدام سرو به بالای دوست مانندست؟


پیامِ من که رساند به یار مهرگسل

که برشکستی و ما را هنوز پیوندست


قسم - به جان تو گفتن طریق عزت نیست

به خاک پای تو (وان هم عظیم‌سوگندست) -


که با شکستن پیمان و برگرفتن دل،

هنوز دیده به دیدارت آرزومندست


بیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماست

به جای خاک که در زیر پایت افکندست


خیال روی تو بیخ امید بنشاندست

بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست


عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی

به زیر هر خم مویت دلی پراکندست


اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی

گمان برند که پیراهنت گل‌آکندست


ز دست رفته نه تنها منم در این سودا

چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوندست


فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست

بیا و بر دل من بین که کوه الوندست


ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق

گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست

▨ 

شیخ اجل، افصح المتکلمین حضرت سعدی


اسماعیل خویی | از شعر گفتن
اسماعیل خویی | از شعر گفتن episode artwork
12/25/2025

▨ نام شعر: از شعر گفتن

▨ شاعر: اسماعیل خویی

▨ با صدای: اسماعیل خویی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــــــــ

برای تو ای شعر

برای تو گر کار‌ی‌ام هست با کار هر چیز

ور آزاری‌ام هست از آزار هر کس


برای تو گر می‌پرم آن‌سوی پَرزدن‌گاهِ شاهین

وگر می‌نشینم بر این سفره از لاشِ کرکس


تویی تو که در هیچ‌زارِ نبودِ تو هر عشق و هر مرگ

به هر روی و هر سو که باشد

به ارزانیِ پستِ پیشامدی روزمرهَ‌ست


تویی کز تو مردابِ هر هست

به موجی روان‌میر

کز افتادنِ ریگی از دستِ بازی‌سرشتِ تو لبخندوارش شکوفنده باشد به رخساره غرّهَ‌ست


تو تیراژه را واژه سازی

تو از واژه تیراژه سازی


زبان از تو شکلِ جهان است

جهان از تو شکلِ دهانی است

خموش و سرایا

و شکلِ تو فواره‌ی ناگهانی است

گذاران و پایا


جهان بی‌تو کوهی‌ست

از سنگیِ سرد

از سردِ سنگی

چو دیوارِ خارا عبوس و درنگی

و هیچ از همه رخنه‌دارانِ خورشید و باران

در او در نکاری

بر او بر نکارا


جهان بی‌تو دیوار

آری

من این متّه‌وار نگاه از تو دارم

شکافا و کاوا


تو فریادِ فریاد

خاموشیِ خامُشی

یادِ یادی

تو دیدارِ دیدار

غمِ هرچه غم

شادیِ هرچه شادی

تو آوا، تو معنا، تو آوایی معنا، تو معنای آوا، تو معنایی معنا، تو آوای آوا


تو آهنگِ خاموشِ شبگیر

تو موسیقیِ روشنِ ماه

تو

سکوتِ نتِ شبنمی بر کلیدِ سُلِ گل

تو زیبایی هرچه زیبایی

آن‌گاه

که زیبایی گنگِ گویا

بدل می‌شود از بلندای فریادخواهِ نگاهم

به ژرفای خاموشی از آه


تو گلبانگِ پژواکِ هرجا شکفتن

تو پژواکِ گلبانگِ خاموش‌ماندن در آن‌سویِ گفتن

سرودِ ستاره

نواهای گمگشته‌ی کهکشانی

تو نبضِ تپیدن درونِ دلِ جان

تو آنی که گم کرده بودم تو را من

تو جان

جانِ جان

جانِ جانِ جهانی

تو آنی که گم کرده‌ام من

تو آنی که گم می‌کنم

من

تو را هرچه پیداتری تو


تو آوای معن


یدالله رویایی | دلتنگی‌ها ۲۰
یدالله رویایی | دلتنگی‌ها ۲۰ episode artwork
12/20/2025

▨ شعر: دلتنگی‌ها ۲۰

▨ شاعر: یدالله رویایی

▨ با صدای: یدالله رویایی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و شکل ِ راه رفتن ِ تو 

معنای مثنوی است

در حالت ِ عمیق ِ عزیمت

که منظره راه بازوی صحرایی مرا به تکان می‌آرد

 

در حالت عمیق عزیمت شتاب‌های موازی 

در گردی ِ مچ ِ تو به هم می‌رسند و

باد،

صفات ِ باد، 

شکل عزیز زانو را 

-که قدرت و اطاعت را با هم دارد- 

تصویر می‌کند 

تا قیصر از کف پای تو 

قوس ِ بلند ِ طاق ِ نصرت را

برگیرد


در حالت ِ عمیق ِ عزیمت که سمت ِ نیم‌رخ ِ تو برابر ِ نگهم ماند 

پرواز طوطیان 

جغرافیای صورت من را در هم ریخت 

و آسمان،

که بایر از درخشش‌های آبی می‌شد

ناگاه 

نام ِ تو از تمام جهت‌ها

می‌آمد.


وقتی که باز می‌آیی

نام تو را 

تمام جهت‌ها

رسم می‌کنند.

 

و در گذار ِ دامن تو دانه‌های شن

بر ریشه‌های پیدا 

پیراهن عبور ِ شعاع

می‌پوشد


پیشانی تو وسعت ِ شیشه‌است 

وقتی که باز می‌آیی

 

و هر درخت، بوسه است

وقتی که مفصل تو ملاقاتی است 

-بین صفات باد و تکبیر طوفان- 

و در هوای دهکده، پیشانی تو وسعت اطراف هجر را 

محدود می‌کند


تو باز می‌آیی 

با نافی از خلیج احمر 

و رانی از عصای موسی 

و شکل راه رفتن تو 

معنای مثنوی است، 

و روح مولوی است اینک

کز ساق تو حکایت نی را

بر می‌دارد!

شعر شماره ۱۵ از مجموعه دلتنگی‌ها

شامل شعرهای ۱۳۴۵ و ۱۳۴۶

چاپ اول: ۱۳۴۶

ــــــــــــــــــــ

▨تذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شماره‌گذاری این شعر بر طبق کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، شماره ۲۰ است اما به نظر می‌رسد در برخی چاپ ها این شعر دلتنگی شماره ۳۱ باشد